|
|
دوستان
می خواهیم بحث تازه کتاب شناسی را در مورد کتاب اقدس تصنیف میرزا حسینعلی بهاء بر پژوهندگان بی طرف عرضه داریم و برخی نکات و دقایق را که در طی مراجعه و مقایسه نسخه های متعدد خطی و چاپی این کتاب در یافته ایم ، بر بساط پژوهش و سنجش قرار دهیم تا نظر خوانندگان را به سیر نظر درباره آن جلب کند .
پیش از آغاز بحث، باید راجع به کیفیت تصنیف این کتاب نظری افکند و دید با وجودی که از تاریخ جدایی فرزندان میرزا بزرگ نوری در 1280 ق و تشکیل دو فرقه بهائی و ازلی و تفرقه میان آنها از سال 1285، هر دو گروه در کشور عثمانی زیر اسم بابی به سر می بردند و بنا به تعهداتی که هنگام توقف بغداد و قبول تابعیت سپرده بودند درباره عقیده مذهبی خود ، که نوعی از تصوف معرفی شده بود ، حق هیچ گونه تبلیغ و ترویج شفاهی و کتبی نداشتند و به همین سبب در طول مدت چهل سال ، قادر به جذب افرادی از عنصر عرب و ترک حتی به تعداد شماره انگشتان دو دست نشدند و هر کاری انجام می دادند ، خواه در عکا و خواه در قبرس و از پیش در ادرنه و بغداد، در پرده استتار انجام می گرفت و مربوط به همان عده ایرانی بود که از کاشان و اصفهان و شیراز و تبریز و بلده نور دنبال ایشان به کشور عثمانی رفته بودند . پس از بیست و اندی سال ، چند بار اظهار و انکار و تکرار ادعا و سکوت ، عاقبت در سال 1290 یا 1292 ق دفتری مشتمل بر شش هفت هزار کلمه به نام اقدس به زبان عربی برای تسجیل انفصال و استقلال خود از بابیان ، در عکا تدوین شد که صورتهای متعددی از آن به خط چند تن خطاط که با خود از ایران برده بودند در پرده استتار نوشته و به اتباع مطمئن سپرده شد. در ضمن تکرار استنساخ ، نسخه ها گاهی به دست افراد عربی دانی می افتاد که در آن آثار ضعف انشاء و نقص ماده ادبی می جستند .
در سال 1308 که مدتی بود میرزا حسینعلی به واسطه پیری و بیماری ، کارهای دنیوی و دینی خود را میان دو پسرش: عباس افندی (غصن اعظم ) و میرزا محمد علی ( غصن اکبر) قسمت کرده بود و هر کدام در بخشی از امور دسته جمعی مشغول انجام بودند ، میرزا محمد علی را که خطی زیبا داشت با میرزا آقا جان کاشی خادم که از آغاز ادعا تا این تاریخ همواره یار و خادم وفادار بهاء مانده بود به بمبئی فرستاد تا کتابها و نوشته های او را به چاپ برسانند . در ضمن بدیشان اجازه داد که در اصلاح عبارت کتابها تا جایی که زبان عیب جو بسته شود از سعی لازم دریغ نورزند . در نتیجه ، صورت چاپ شده آثار بهاء نسبت به صورت خطی قبل از انتشار آنها ، اختلاف صورت پیدا کرد.
اکنون پس از تقدیم مقدمه ، به اصل مطلب می پردازیم . از نسخه های چاپی و خطی اقدس که تا بیست و پنج سال پیش ، گاهی دیده بودم ، هرگز ذهن متوجه به امکان وجود اختلاف صورت و کم بیش در مندرجات آنها نشده بود ، تا آن که بیست و چهار سال پیش نسخه اقدس چاپ حروف سربی بغداد را در آن شهر دیدم که از مطابقه چند نسخه خطی با یکدیگر ، به تفاوتهای موجود در آنها پی برده و در پاورقی صفحه های ضبط کرده بود. صرف نظر از اختلاف کلمه و کلمات ، گاهی در برخی از صفحات آن تا چند سطر هم کم و بیشی دیده می شد . تا آ«که چند سال پیش ، به نسخه چاپ ممتاز و معتمد که در حیات مصنف و با اجازه صریح او ، به وسیله میرزا محمد علی غصن اکبر پسرش و میرزا آقاجان خادم کاشی در بمبئی اندکی پیش از مرگ صاحب کتاب به ضمیمه مقداری از نامه های عربی بهاء به اشخاص مختلف بر خوردم که در یک مجموعه مشتمل بر 380 صفحه با خط نسخ خوب و خوانا به چاپ رسیده که تنها 64 صفحه آن به متن اقدس اختصاص یافته و 315 صفحه دیگرش شامل نامه های بی عنوانی می شود که محل فصل و وصل غالب آنها در متن مشخص و معین نشده است . متأسفانه در این موقع ، نسخه اقدس چاپ بغداد یا نسخه خطی مربوط به قبل از تاریخ 1308هجری نخستین چاپ کتاب ، در دسترس نبود تا با مطالعه ، معلوم دارد آیا اختلاف نسخه ها در نسخه چاپ استاندارد بمبئی هم وجود دارد یا نه ؟
پنج سال پیش از این ، شادروان حبیب الله عقیقه فروش اصفهانی چند جلد کتاب چاپی و خطی از آثار بهائیان را که در بمبئی به چاپ رسیده بود با دو مجموعه خطی از مکاتیب میرزا حینعلی را برای فروش و تقدیم بر این جانب عرضه داشت که از آن میان یک مجموعه اش در 1294 هجری یعنی شانزده سال پیش از مرگ بهاء نوشته شده بود و جلب توجه مرا کرد . پس از تعیین بهای کتابها ، از او خواستم این مجموعه 94 را یکی دو روز در دسترس من بگذارد و با اجازه او ، از اول و آخر بخش اول آن مجموعه ، زیرا کسی برداشته شد.
خط این مجموعه به خط متعارف میرزا محمد علی و میرزا عباس و برخی از نویسندگان نزدیک به میرزا حسینعلی فوق العاده نزدیک بلکه بیشتر به خط عباس افندی پیش از دران پیری و لرزش دست و خط شباهت دارد.
خوشبختانه چند نسخه از این مجموعه خطی و چاپی را یکی از کتاب دوستان معاصر خیده و اکنون در تصرف دارد و نمی دانم که او بدانچه در این مقاله از بابت نسخه شناسی مجموعه مکاتیب معهود گفته می شود آگاهی یافته یا نه ؟
محتویات این مجموعه (94) عبارت است از :
1- کتاب اقدس که در پایانش تاریخ چهارشنبه 7 صفر المظفر 1294 دارد . در ذیل آخرین صفحه ، صورت مکتوبی از بهاء به یکی از مریدان او نشوته شده که طف مکاتبه معلوم نیست .
2- کلما مکنونه فارسی که بعداً در حاشیه صفحات آن چیزهایی افزوده شد و تاریخ آن 14 صفر 1294 است.
3- سر مکنون عربیه که در همان زمان و به همان قلم نوشته شده ولی رقم تاریخ ندارد.
4- نوشته ای است مفصل در اثبات حقانیت دعوی بهاء که نویسنده آن شاید عبدالبهاء یا میرزا آقاجان باشد. چه ، در ضمن آن می نویسد : (( این عریضه ای است از این عبد موسوم به عبد حاضر لدی العرض به سوی شاربان رحیق ... و به لسان پارسی عرض می شود ...)).
5- مکتوبی است کوتاه از بهاء به آقا جمال بروجردی که پیش این دو فرقه ، بعدها معروف به کفتار ، و مطرود شده بود.
6- مکتوبی است به شیخ مرتضی انصاری علیه الرحمه که شاید هرگز به دست آن مرحوم نرسیده باشد .
7- مکتوب دیگری است که مخاطب آن معلوم نیست .
8- نوشته ای است مفصل بر رد [ برادر بها ، میرزا یحیی صبح ازل ] به طرفدارای از بهاء که با خط بدی در کنار صفحه اولش این عنوان را یافته است : (( کتاب حب حبیب و بطلان ازل )).
9- دعایی برای شفای بیمار از بها.
10- لوح سلطان ایران یا عریضه بهاء به ناصر الدین شاه در سلب تهمت شرکت با بیان در سوء قصد به شاه .
11- زیارت نامه بدیع که باید 9 مرتبه رو به طرف مشرق بخوانند.
12- مناجات گونه ای از بهاء که در حاشیه آن دعای کارگشایی او نوشته شده است .
13- مکتوبی به خط متوسط ، که طف خطاب بهاء در این نامه محمد علی دهجی است که پیک نامه بر بهاء در ایران بود و در همین نامه هم مأموریت داشته که به کرمان و شهر بابک و حسن آباد و بهرام آباد برود و پیام برساند.
آنچه که از این مجموعه ، مورد نظر ما در این مقاله قرار دارد همانا اقدس ، یعنی بخش اول آن مجموعه است که چهار ده سال پیش از چاپ استاندارد بمبئی ، به خط یکی از یاران نزدیک به بهاء نوشته شده و در آخر آ« این عبارت (( ختمتها فی یوم چهار شنبه 7 شهر صفرالمنظر سنه 1294)) است . از روی جمله (( حتمتها )) فرینه اصالت خاصی به دست می دهد که گمان خط مؤلف بودن را پیش می آورد.
این نسخه دو یا چهار سال ( نسبت به دو قول منقول ) بعد از تدوین اصل کتاب قلمبند شده و نمی دانیم آیا نسخه ای بدین قدمت در اختیار حضرات بهائی در فلسطین و ایران هست یا نه ؟
پنج شش سال پیش آنان می خواستند به مناسبت تصادف سال 1390 هجری با صدمین سال قمری تدوین اقدس ، کتاب مزبور را در صورت تازه ای با تشریفات جشن خطی و چاپی تازه ای از آن در اختیار مریدان قرار نگرتفه بود اقدس چاپ جدیدی در دسترس ایشان قرار دهند . نمی دانم چه باعث شد که بار دیگر بلاحاصل ، و تصمیم به سکوت و نسیان امر گرفته شد. شاید موضوع زبان کتاب ، باعث بر این تصمیم به فروگذاشت شده باشد . چه ، در میان این فرقه به ندرت پرو عرب زبانی پیدا می شود که از این متن عربی بتواند استفاده کند و آنان که زبان عربی را نیکو آموخته باشند از درک معنی و لفظ عبارات ، آن لذتی را که از یک اثر ادبی و مذهبی و اخلاقی معروف عربی می بدند انتظار نخواهند داشت . چنان که می دانیم نود و هفت درصد کسانی که در آسیا و امریکا و آفریقا به این اسم و رسم شناخته شده اند ، فارسی زبان مادری ایشان است و به زبان اقدس که عربی خاصی است کوچک ترین آشنایی ندارند. در این صورت انتشار ترجمه فارسی آن ، به طور مسلم بر چاپ متن عربی خیلی ترجیح دارد. عجب است که در طی صد سال متوالی ، هرگز حضرات درصدد ترجمه این کتاب مهم خود به زبان دیگری اعم از فارسی و انگلیسی و اردو و ترکی و غیره برنیامده اند و تاکنون اگر احیاناً به زبان دیگری ترجمه شده باشد از طرف مسیحیان روسی و امریکایی بوده ، چنانکه تومانیسکی خاور شناس روس در 1899 میلادی ترجمه ای از اقدس به روسی کرد و در 1961 این دفتر به وسیله الدرو میلر، از داعیان پروتستانی امریکایی ، که سالها در ایران زیسته بودند ، به زبان انگلیسی ترجمه و چاپ و انتشار یافت ، در صورتی که هنوز یک فرد یا هیئت بهائی در شرق و غرب دست به چنین اقدامی نزده است ، این مسامحه و دفع الوقت در ترجمه و تفسیر و چاپ متن اقدس به تدریج تولید چنین بدگمانی کرده که این فرقه بدین کتاب اساسی خود توجهی ندارد ، در صورتی که جز آن هم مبنایی برا تشخیص وظایف و تکالیف شرعی خود نمی توانند سراغ کنند.
اقدس از حیث حجم مطلب تخمیناً به اندازه یک نهم کتاب خدا است که جمع کلمات قرآن کریم بنا به محاسب ای شصت و شش هزار کلمه می باشد و هفت هزار کلمه عربی برای ترجمه یا چاپ تازه چندان تولید زحمت وقت نمی کند . پس این بی توجهی را باید معلول علت اساسی دیگری دانست که برای امثال اغیار درست آشکارا نیست .
وقتی به این متن قدیمی اقدس دسترسی حاصل شد که چهار اسل پس از تاریخ تدوین اصل و چهارده سال پیش از تاریخ نخستین انتشارش تحریر یافته و همه قوائن نسخه شناسی از خط و کاغذ و اسلوب تحریر، اصالت و قدمت نسخه را تأیید می کرد ، موقع را برای تطبیق آن با نسخه چاپ استاندارد بمبئی غنمیت شمرد و آنها را با یکدیگر از آغاز تا انجام سنجید . در ضمن تطبیق به ندرت صفحه ای از نسخه چاپی را با متن خطی قدیم (94) مطابق یافت ، بلکه مورد اختلاف در 64 صفحه به بیش از دویست مورد می رسید که در صفحه 57 و 60 حتی چند سطرمتوالی از نسخه چاپی حذف شده بود . نسخه خط 1294 چنین به پایان می رسد :
(( هذا سبب الاتحاد لو انتم تعلمون و العله الکبری للا تفاق و التمدن لو انتم تشعرون . انا جعلنا الامرین علامتین لبولوغ العالم و هو الاس الا عظم نزلناه فی الواح اخری ، و الثانی نزل فی هذا اللوح البدیع . ختمتها فی یوم چهارشنبه 7 شهر صفرالمنظفر سنه 1294)). در صورتی که نسخه چاپ بمبئی بدین سالن پایان می پذیرد:
(( ... و الثانی نزل فی هذا اللوح البدیع . قد حرم علیکم شرب الافیون انا نهیناکم عن ذلک نهیاً عظیماً فی الکتاب و الذی شرب انه لیس منی ، اتقوا الله یا اولی الالباب )).
بدین ترتیب ، معلوم می شود حرمت شرب افیون یا به عبارت دیگر کشیدن تریاک بدین صراحت سالها بعد از تدوین کتاب اقدس و در حین اقدام به طبع ، بر آن افزوده شده است.
پس از تطبیق نسخه چاپی با نسخه خطی ، موارد اختلاف را در کنار صفحه ها بر حاشیه ها یاد داشت کرد و به بررسی آنها پرداخت و دریافت آنچه که در نسخه چاپی غالباً تغییر یافته همانا کلماتی بوده که از نظر قواعد زبان عربی به نظر ناشران مجاز کتاب، درست نیامده و بنا به اجازه ای که از طرف بهاء در دست داشتند به اصلاح و تبدیل آن پرداخته اند.
این اصلاحات ، گاهی املایی بوده مانند عفی در سطر 7 از صفحه 5 نسخه خطی که به عفای چاپی اصلاح شده و یا آنکه از نظر نحوی ، تصور اشکالی می شده مانند (( ان یبلغ رشد هم )) خطی که (( ان یبلغوا رشد هم )) در نسخه چاپی شده است .
این نوع تغییر کلمات ، قسمت اعظم اختلاف را در بر می گیرد و گم کردن چند سطر در صحفحه های 57 و 60 گویی به رعایت بلاغت لازم شده ولی افزایش حکم تریاک در پایان نسخه چاپی شدید بنا بر ضرورتی مربوط به موقع چاپ صورت گرفته باشد و آن موضوع دخالت فقهای شیعه ایران در کار کشیدن تنباکو و توتون و تأثیر فوق العاده ای که فتوای حرمت دود در ایران بخشیده بود سران این فرقه را هم به بذل همتی وادار ساخته است .
به هر صورت چنانکه در نسخه (( هو صاحب الحب و الوفاق فی بیان ...)) که در 1315 هجری هنگام بالا گرفتن اختلاف میان فرزندان میرزا حسینعلی در بمبئی به چاپ رسیده میرزا محمد علی غصن اکبر و میرزا آقا جان خادم اجازه تجدید نظردر نوشته های بهاء و از جمله اقدس داشته اند و بر این اساس ، آنچه را که در اقدس از آرایش دو افزایش و کاهش لفظ عبارت روا دیده اند به کار برده اند و در نتجه میان اقدس خطی و چاپی اختلاف صورت فوق العاده به وجود آورده اند.
پیش از آنکه نسخه اقدس چاپ بغداد انتشار یابد ، مردم عرب زیان عراق و سوریه و فلسطین و مصر به ندرت از وجود چنین کتابی در دست حضرات آگاهی داشند و دور اندیشی عقلای فرقه در دور نگاهداشتن کتاب اقداس از چشم قوم عرب ، شاید تنها مربوط به مخالفت وجود چنین کتابی با صورت ظاهر ادعای آنان نبوده که فرقه ای از صوفیه شمرده می شدند ، بلکه برای عدم استحضار فضلا و ادبای عرب بر اسلو تحریر چنین کتابی بوده که الااقل در هر صفحه آن از لحاظ عربی نویسی به طور متوسط سه چهار مورد قابل اعتراض به نظر می رسید.
پیش از بروز اختلاف میان فرزندان بهاء، چنین معمول شده بود که اقدس را با وصیت نامه بهاء یا کتاب عهد [ی] و مجموعه سوال و جوابی درباره احکام غیر منصوص با هم بنویسند ، در یک مجموعه که نسخه ای از آن به خط زین المقربین در سال 1310 به اختیار انور و دود ( مهاجر بهائی زاده و برگشته از حیفا و عکا ) بود که از آن در کتاب ردیه خود جمله ها و کلیشه های متعدد نقل کرده است و نوشته که نسخه دیگری از همین مجموعه را یکی از خویشاوندان او به موزه بریتانیا داده است . بعدها که موضوع کتاب عهدی منتفی شد و اغصان آن شجره مورد سب و طعن بهائیان قرار گرفتند ، گویی در میان آن رساله سوال و جواب فارسی با متن عربی اقدس جنسیتی دیده نمی شد که هر دو افندی و شوقی افندی که میرزا محمد علی غصن اکبر و میرزا آقا جان خادم را ناقض و دشمن و سزاوار سب و لعن می داند ، حاضر نیست کتابی را که این دو تن هنگام چاپ به اصلاح آن همت گماشته اند و حتی الامکان از نقاط قابل اعتراص آن کاسته اند به چشم رضا و رغبت بنگرد و یا آنکه به تجدید چاپ و انتشار آن همت گمارد . چه، این اقدس ، در حقیقت ، اقدس غصن اکبری است نه غصن اعظمی . از طرف دیگر ، صرف نظر کردن از اصلاحات و تغییرات مسطور و مطبوع و بازگشت به صور خطی نامطبوع ، بار دیگر سراسر متن اقدس را در معرض انتقاد ناقدان خودی و بیگانه قرار می دهد و به اشکالات املایی و صرفی و نحوی و بیانی آن ناگزیر از اشاره خواهند بود . پس همان بهتر که این کتاب پر ماجرا را مانند هشتاد سال گذشه نادیده بگیرند و از آن مانند مجردات نامقید و غیر قابل مشاهده سخن بگویند.
پیشگویی و نوید استقرار حاکمیت عدل توسط مهدی ( عج) برجهان از سوی پیامبر (ص) به مسلمانان – که با عبارت مشهور : یملأ الله به الارض قسطاً و عدلاً در احادیث متعدد ادا شده و به عنوان یک باور و انتظار عمومی بین مسلمین نهادینه شده بود، در ذهن بابیان نخستین نیز کاملاً وجود و خلجان داشت . لذا وقتی که می دیدند باب و پیروانش از عهده نبرد با مخالفان انبوه خویش در ایران و عراق بر نیامده و قیام ایشان رو به شکست است ، رهبران خود را سوال پیچ می کردند که : تکلیف نویدها و پیشگوییهای گوناگون پیامبر راجع به قائم موعود ( برخورداری وی از نصر الهی ، پیروزی قاطع او بر دشمنان قوی چنگ خویش ، رجعت صالحان به دنیا ، استقرار حاکمیت عدل و توحید توسط وی در سراسر جهان ، و نیز شروع قیام جهانگیر وی از کنار کعبه و هجرت او به کوفه و ...) ، چیست و چرا از آنها هیچ خبری در کار نیست ؟!
حتی – چنانکه می دانیم – حسینعلی بهاء کتاب مشهور خود: ایقان ( رساله خالویه قبلی ) ، را در سال 1278 ق ( دهمین سال تبعید خود به عراق) در پاسخ به همین سنخ سوالات اساسی که توسط خال اکبر یعنی دایی بزرگ باب ( سید محمد تاجر شیرازی ) از وی شده بود ، به تحریر در آورد و برای لوث کردن موضوع ، همه چیز را تأویل و توجیه به امور معنوی و قبلی کرد!
بهاء در ایفان ، پرسش دایی باب را این گونه نقل می کند که : (( سلطنت قائم ، با آنکه در احادیث مأثوره از )) پیامبر و ائمه طاهرین علیهم السلام (( وارد شده ، با وجود این ، اثری از سلطنت ظاهر نشد ، بلکه خلاف آن تحقق یافت ، چنانچه اصحاب و اولیای او در دست ناس مبتلا و محصور بوده و هستند و در نهایت ذلت و عجز در ملک ظاهرند )) . آنگاه ، به عوض پاسخ منطقی و مقنع ، دست به توجیهاتی می زند که کاملاً با ظاهر بلکه نص صریح آیات قرآن کریم و احادیث پیامبر و آل (ع) در مورد ( منجی پیروز عدالت گستر جهانی )) (عج) ناسازگار است . مثلاً ادعا می کند : (( سلطنتی که در کتب ، در حق قائم ، مذکور است ...، نه آن سلطنت و حکومتی است که هر نفسی ادراک نماید ))! یا آنکه مدعی می شود که همه اولیای خدا ، در داشتن سلطنت ، یکسان بوده و می افزاید : (( مقصود از سلطنت )) مزبور ، (( احاطه و قدرت آن حضرت است بر همه ممکنات ، خواه در عالم ظاهر به استیلای ظاهری ، ظاهر شود یا نشود...))! و بعد هم اساساً تقسیم انسانها به جنود خیر و شر را منکر شده و به تبع آن ، اصل اصیل جهاد و قتال ( به جانیان و جهانخواران خشک سر و هدایت ناپذیر) را از شریعت خود زدود! و جانشینش عباس افندی پا را فراتر نهاده ، حتی نزاع با شیطان را نیز جایز نشمرد و گفت : (( ... اهرمن را ملائکه شمارید ... و گرگان خوانخوار را مانند غزالان ختن و ختا مشک معطر به مشام رسانید . خائنان را ملجأ و پناه گردید...))!
و این حرفها و ژستها در حالی بود که آیات و روایات بی شمار اسلامی و نیز بشارات کتب آسمانی پیشین ، برای مهدی (عج) و قیامش در آخر الزمان یک (( ویژگی ممتاز و منحصر به فرد )) می شمارند و آن اینکه : با قیام آن حضرت ، به حیات ظلم و ظالمان در سراسر جهان کاملاً پایان داده می شود و آمال و آرزوهای انبیا و ائمه ( علیهم السلام ) تحقق عینی و خارجی می یابد.
قرآن کریم – چنانکه دیدیم – صراحتاً نوید می دهد که دین اسلام بر همه ادیان و مکاتب جهان، پیروزی چشمگیر خواهد یافت ( هو الذی ارسل رسوله با لهدی و دین الحق لیظهره علی الدین کله ) ، صالحان بر زمین حکومت خواهند کرد ( ان الارض یرثها عبادی الصالحون )، مؤمنان شایسته کردار ، تمامی قدرتها و مکنتهای جهان را به ارث برده و از بیم و هراسهای معمول در طول تاریخ رهایی خواهند یافت ( و عدالله الذین آمنو منکم و عملوا الصالحات لیستخلفنهم فی الارض کما استخلف الذین من قبلهم و لیمکنن لهم دینهم ... و لیبدلنهم من بعد خوفهم امناً )؛ و جهانی که در آستانه قیام مهدی (عج) یکسره زیر سیطره ظالمان و جباران قرار دارد ، به برکت قیام آن حضرت از عدل و داد پر خواهد گشت ( یملاً الله به الارض قسطاً و عدلاً بعد ما – او کما – ملئت ظلماً و جوراً) . بگذریم از اینکه ، حتی نحوه زندگی و سیره حکومت مهدی (عج) در احادیث پر شمار اسلامی بیان شده است ، که باید آنها را از مجامع حدیثی شیعه و سنی ( نظیر بحار مجلسی و ...) باز جست و خواند و مطلع گردید.
خود باب در رساله دلائل سبعه به این فقرات از دعای مشهور ((افتتاح )) (که در شبهای ماه مبارک رمضان خوانده می شود )استناد می کند که از خداوند در مورد مهدی قائم (عج)چنین طلب می شود :
الهم اجعل الداعی الی کتاب و القائم بدینک ، استخلفه فی الارض کما استخلفت الذین من قبله ، مکن له دینه الذی ارتضیته و ابدله من بعد خوفه امناً یعبدک و لایشرک بک شیئاً. اللهم اعزه و اعزز به و انصره و انتصر به وانصر نصراً عزیزاً و افتح له فتحاً یسیراً و اجعل له من لدنک سلطاناً نصیرا. اللهم اظهر به دینک و سنه نبیک حتی لا یستخفی بشیء من الحق، مخافه احد من اولیائک.
بنابراین تنها یک واژه (( سلطنت )) یا ((نصرت)) در آیات و روایات مربوط به قائم (عج) در اسلام و ادیان پیشین کار نرفته است ، که در نتیجه ، هر گونه بخواهیم و صلاحمان بدانیم ، به دلخواه خویش ، آن را تفسیر و توجیه کنیم ! بلکه موضوع کاملاًتشریح شده و کیفیت آن به روشنی روشن گردیده است .
متأسفانه در کتب و الواح باب و بهاء ، با آیات و روایات بی شمار اسلامی راجع به قیامت هم ، همین نوع برخورد غیر علمی صورت گرفته و همه علائم و نشانه های قیامت کبرا و مواقف رستاخیز و محاکمه بندگان در دیوان عدل الهی و پل صراط و نعمات بهشت و عذاب دوزخ را- بر خلاف نصوص مصرحه قرآن و احادیث آل الله – تأویلات کاملاً ناچسب و خلاف ظاهر کرده و به اموری چون قیام باب و بهاء و مخالفت و موافقت مردم با آنها ، تفسیر می کنند!
جالب این است که حسینعلی بهاءنیز ( که خود را مصداق رجعت حسینی ((ع)) در آخر الزمان می شمرد!) سرنوشتی بهتر از باب نداشت و عمرش را ، پس از مرگ باب، تا پایان عمر ، در تبعید گذراند و حق بازگشت به زادگاهش به او داده نشد ،و هماره زنجموره اش به گوش می رسید که می گفت : (( این مظلوم در تمام ایام در دست اعدا اسیر بوده و هست ...))! و : لا اله الا انا المسجون الفرید ( خدایی جز من زندانی تنها نیست ) !
بهاء- که خود را از (( آوارگان بیدای ناکامی و گمنامی )) شمرده و از دوستانش در ایران می خواست ((که گاه گاهی از حال[ وی] ... آگاهی خواهند و تفقد نمایند )) – در لوح مریم که با جمله (( هو المحزون فی حزنی )) آغاز می شود ، برای جلب ترحم مخاطب ، زنجموره ای چنین از خود به یادگار نهاده است :
ای مریم ، مظلومیتم اسم اولم را از لوح امکان محو نمود و از سحاب قضا امطار بلا فی کل حین بر این جمال مبین باریده ... هیچ شامی در مقعد امن نیاسودم و هیچ صبحی به راحت سر از فراش بر نداشتم . قسم به جمال حق که حسین بر مظلومیتم گریست و خلیل از دردم خود را به نار افکند . اگر درست مشاهده نمایی عیون عظمت ، خلف سرادق عصمت گریان است و انفس عزت در مکمن رفعت نالان ...
ای مریم ، ار ارض طاء بعد از ابتلای لا یحصی به عراق عرب به امر ظالم عجم وارد شدیم و از غل اعدا به غل احباء مبتلا گشتیم و بعد ، الله یعلم ما ورد علی [خدا می داند چه ( مصائبی ) بر من وارد شد ]، تا آنکه ... فرداً واحداً [ از میان بابیان در بغداد ، به سمت سلیمانیه ] هجرت اختیار نمودم و سر به صحراهای تسلیم نهادم . به قسمی سفر نمودم که جمیع در غربتم گریستند و جمیع اشیاء بر کربتم خون دل بیاریدند . با طیور صحرا مؤانس شدم و با وحوش عراء مجالس گشتم و ... دو سنه او اقل [ دو سال یا کمتر] ، از ماسوی الله احتراز جستم ... که شاید نار بغضاء ساکن شود و حرارت حسد بیفسرد ...)).
نیز در نوشته ای موسوم به (( سوره ملوک )) ، ضمن یاد آوری تبعیدش در زمستانی سخت از اسلامبول به ادرنه ، چنین می نویسد: ( تبعیدگاه ما ) شهری بود که جز متجاسرین بدانجا وارد نمی شدند ... و ما را با وضع خفتباری که نظیری برای آن در جهان نیست از اسلامبول اخراج کردند ... و نزد من و خانواده و همراهانم لباسی که به وسیله آن ، خود را از سرمای این زمهریر حفظ کنیم وجود نداشت : مدینه التی لن یدخل فیها احد الا الذین هم عصوا امرک و کانوا من العاصین ... و اخرجوناعنها (اسلامبول)بذلة التی لن تقاس به ذلة فی الارض ... و لم یکن لا هلی للذین هم کانوا معی من کسوه لتقیهم عن البرد فی هذا الزمهریر. نیز راجع به شدت بلایای وارده بر خود می گوید : کار ما به جایی رسید که حتی چشم دشمنان بر ما می گریست ...:و بلغ امرنا الی المقام الذی بکت علینا عیون اعدائنا و من ورائهم کل ذی بصر بصیر. نبیل زرندی ، همسفر بهاء در آن تبعید ، نیز در تاریخ خویش با قلبی آکنده از اسف و حسرت می نویسد : (( تبعید به ذلت کبرایی به عمل آمد که قلم از ذکرش به نوحه در آید و ورق از وصفش خجل و شرمنده گردد )).
فرزند و جانشین بهاء ( عباس افندی )در (( الواح و صایا )) ی خویش ، که در اواخر عمر نوشته است ، ضمن اشاره به (( هدف هزار تیر بلا)) قرار گرفتن (( سینه مبارک حضرت اعلی )) یعنی باب ، از صدمات وارده بر بهاء سخن گفته و چنین می گوید:
قدوم مبارک جمال ابهی [ بهاء] ... از ضرب چوب در مازندران زخم و مجروح گردید و گردن مقدس و پای مبارک در زندان طهران اسیر کند و زنجیر گشت و مدت پنجاه سال در هر ساعتی بلا و آفتی رسید و ابتلاء و مصیبتی رخ داد. از جمله بعد از صدمات شدیده از وطن آواره و مبتلای آلام و محن شد و در عراق نیز آفاق معرض کسوف از اهل نفاق [ مقصود ، مخالفت یحیی صبح ازل و اتباع ازلی او است که رقیب و مدعی بهاء بودند ] و عاقبت سرگون به مدینه کبیره [ یعنی تبعید به اسلامبول ] گشت و از آن شهر به ارض سر [ ادرنه ، آدریانوپول ] نفی گردید و از خطه بلغار در نهایت مظلومیت به سجن اعظم [ عکای فلسطین ] ارسال گشت ... تا در این زندان به حبس مؤبد [ دائمی ] استقرار یافت و در سجن قاتلان و سارقان و قطاع طریق، مسجون و مظلوم گردید. این یک بلا از بلایای وارده بر جمال مبارک بود؛ بلایای دیگر را بر این ، قیاس نمایید.
از جمله از بلایای جمال قدم [ بهاء] ، ظلم و عدوان و ستم و طغیان میرزا یحیی [ صبح ازل]بود که ... سبب شد که نیر اشراق [ بهاء] به این سجن اعظم سرگون شد و در مغرب این زندان مظلوماً افول فرمود ...
همو در نامه ای به یکی از یاران هم اسم خویش ، ضمن گلایه شدید ( و به قول خودش : (( نوحه و ندبه و حنین )) ) از بی توجهی و عدم ایمان مردم به خویش ، می نویسد: (( مذهب الله [ بخوانید: بهائیت ] نظر به غلبه ظلم ، ضعیف مشاهده می شود و حال تحت مخالب اعداء ؛از حق بطلبید تا نجات عطا فرماید و دینش را حفظ نماید و انوار آفتاب عدل بر ظلمت ظلم کند و آفاق را منور دارد ...)). نیز در نوشته ای خطاب به بهائیان می نویسد:
((یا حزب الله ، جمال مبارک پنجاه سال گهی در تحت سلاسل و اغلال بود و گهی مبتلا به عقوبت فجار . عاقبت در ایران اسیر زندان گشت و بعد از تالان و تاراج و صدمات فوق الطاقه سرگون [ تبعید ] به عراق گردید و مدت اقامت در عراق دمی نیاسود و شبی در فراش امن و امان راحت نفرمود . همواره هدف سهام بود و در خطر عظیم از تطاول دست عدوان . دوباره به نفی بلاد بلغار گرفتار گشت و بعد از مدتی در سجن اعظم قرار یافت و قریب بیست و پنج سال در آن زندان مظلوم آفاق گشت . مصائب و بلایای حضرت مقصود را کتب و زبز گنجایش ندارد. مختصر این است که در ایام حیات آسایش بکلی مفقود ...)).
باب و بهاء که هیچ ، حتی عباس افندی ، جانشین بهاء ، نیز در زیستگاه خود در عکا و حیفای فلسطین ( روی ملاحظه از مسلمانان ) تا روزهای آخر عمر ، در نماز جمعه مسلمانها شرکت می کرد ! و زمانی که می خواست در 1328 ق از حیفا به مصر برود به بهائیان آن کشور پیغام داد که تا او در مصر است کمترین اقدام و حتی اظهاری در تبلیغ بهائیت انجام ندهند!
بی اعتنایی ( و مخالفت ) ملت ایران با باب و بهاء
آیین بابیت ، از همان آغاز پیدایش خویش در ایران ، با مخالفت شدید و گسترده ملت مسلمان و شیعه این سرزمین روبه رو شد ،و این نکته ای است که کراراً مورد اعتراف متون بهائیت قرار گرفته است .
می دانیم که علی محمد باب ، در بدو ظهورش به یکی از مریدان خود ( ملا صادق خراسانی ) دستور داد که در مسجد نو شیراز ، عبارت اشهد ان علیاً قبل نبیل باب بقیه الله را در اذن نماز جمعه بیفزاید ، و چون خراسانی چنین کرد با مخالفت شدید عامه مرم شیراز روبه رو شد . به گفته نبیل زرندی ، مورخ رسمی بهائیت : مردم شیراز ( پس از شنیدن این عبارت نو ظهور و بدعت آمیز در اذان ) (( جمعیاً مندهش و سراسیمه شدند و قیل و قال بلند شد ... فریاد و فغان علما بلند ، تمام شهر مواج و مضطرب گشت ...)).
علی محمد باب ، به علت طرح ادعاهای خود ، نه تنها از سوی مردم شیراز ، بلکه از سوی قاطبه مردم ایران ( اعم از عالم و عامی و دولت و ملت ) با مخالفت شدید روبه رو شد . به قول شوقی افندی : باب (( پس از اظهار امر و ابلاغ رسالت خود در شیراز ، مورد مخالفت شدید اعداء واقع گردید و کافه ناس از مقام سلطنت و مراجع حکومت و رؤسای شرع تا مردم عوام جمیعاً کثلة واحدة علیه )) وی (( قیام نمودند ...)) . شوقی ، همچنین ، در مکتوبی با اشاره به گذشت یک قرن از ظهور ادعای باب ، با دریغ و افسوس بسیار می نویسد : (( اسفا که ... کمال بی اعتنایی از طرف علمای جاهل [ نسبت به این آیین ] ابراز گردید و آن وجود مقدس ، با ضغینه و بغضای روز افزون علماء دین مقابل گردید. اهل ایران به تمسخر و استهزاء پرداخته و رؤساء و سلاطین که طرف خطاب قلم اعلی قرار گرفتند به نهایت حقارت بدان نگریستند و عداوت و بد خواهی نفوس در جمیع بلاد بر انگیخته شد . این بود که نحوه استقبال مردم از کلیه طبقات در برابر چنین رسالتی جهانی و الهی بسیار نامطلوب گردید ...)) . بهاء نیز در کتاب ایقان ، با اشاره به یاران باب ، و مخالفتهایی که از سوی مردم با آنان صورت گرفت ، می نویسد : (( ... معلوم است که کل اهل الارض چه مقدار غل و بغض و عداوت به این اصحاب داشتند . چنانچه اذیت و ایذای )) آنان (( را علت فوز و رستگاری و سبب فلاح و نجاح ابدی می دانستند ... با این همه ایذاء و اذیت ، محل لعن جمیع ناس شدند و محل ملامت جمیع عباد ...)).
مخالفت علما با باب و بهاء در ایران و عراق ، البته ، به دلیل تشخص و نفوذ علمی و اجتماعی علما ، بروز و ظهور بیشتری از مخالفت توده مردم در این دو کشور داشت . بهاء می گفت : (( لما تفرسنا و جدنا اکثر اعدائنا العلماء))
زمانی که بر خورد ملت ایران با باب چنین بود ، طبعاً برخورد آنان با کسانی چون حسینعلی بهاء ( مؤسس بهائیت ) نیز که مدعیات خود را روی ادعاهای باب بنا کرده بودند بهتر از باب نبود .
بهاء شدیداً از بی اعتنایی ملت مسلمان ایران نسبت به خویش و ادعاهایش ، عصبانی بوده و در آثار خود با کینه از این امر یاد می کند . وی سالها پس از تبعید از ایران ، در کتاب طرازات ( ص 8) می گوید : از ورود این مظلوم در زواء [ بغداد ] الی حین ، به مثابه امطا ، الواح مقصود عالمیان بر اهل ایران باریده ، مع ذلک آگاه نشدند و در غفلت و شقاوت قدیم خود باقی و برقرار))ند ...
ناراحتی شدید بهاء از ملت و دولت ایران ، از آن رو بود که هم در زمان اقامت وی در ایران ، مانع فعالیت او و همفکران بابیش بودند و ضمن مقابله با شورشهای مسلحانه و اقدامات تروریستی آنان در ایران ، به اخراج شخص وی از این کشور همت گماشتند و هم زمانی که بهاء و یارانش در تبعید گاه عراق به ادامه همان سنخ فعالیتها مشغول بودند ، باز کسانی از همین ملت و دولت ایران ( نظیر میرزا بزرگ قزوینی و شیخ عبدالحسین تهرانی ) موی دماغ او و همفکرانش شدند و موجبات تبعید مجدد او و همراهانش از عراق به نقاط دور دست قلمرو عثمانی ( ادرنه و عکا ) را فراهم آوردند .
انبوه مردم مسلمان ایران ، نه تنها گرایشی به باب و بهاء نشان ندادند ، بلکه نسبت به این دو و اتباعشان ، که به لحاظ موازین اسلامی : مدعیاتی نامشروع و بدعت آمیز مطرح می ساختند ، نفرت نیز می ورزیدند ( چنانکه هنوز هم دیدگاه و برخورد این ملت با آنان چنین است ). این نکته ای است که خود بهائیان در آثار خویش ، کراراً بدان تصریح و اعتراف دارند .
عبدالحسین آواره ( نویسنده و مبلغ پیشین بهائی ) در کتاب الکواکب الدریه که از منابع مشهور فرقه است ، ضمن شرح تأسیس مدرسه تربیت ( توسط بهائیان ) در سال 1321 ق ( زمان سلطنت مظفر الدین شاه ) در تهران ، و اهمیت این امر، تصریح می کند که : (( بهائیان ... منفور ملت و دولت بودند ))... نیز با اشاره به یکی از بهائیان عصر ناصری موسوم به میرزا شرف اصفهانی نجف آبادی می نویسد: (( در ابتدا از اهل منبر بود ، چون به اسم بهائی مشهور گشت منفور جمهور شد )).
نفرت عمومی ملت ایران از بابیان و بهائیان تا آن حد گسترده و عمیق بود که در مواقعی چون عصر مشروطیت ، مخالفان مشروطه برای منزوی ساختن جناح سیاسی مقابل خود ، آنان را به فرقه های یاد شده منسوب می داشتند و از این راه می کوشیدند که توده مردم را به ضد مخالفان سیاسی خویش بشورانند.
مرحوم نورالدین چهار دهی ، پژوهشگر مطلع و فروتن تاریخ ادیان و مسالک ، داستان جالبی را نقل می کند که نمودار عظمت و صلابت ایمان یک بانوی فقیر مسلمان ایرانی در برابر بهائیت است می نویسد:
در ایامی که سر شماری اخیر ایران [ دهه 1340 ش ] انجام گرفت تعرفه هایی تحت عنوان چهار دین رسمی ( اسلام ، مسیحی ، یهود ، زرتشتی ) . کلمه غیره نیز افزوده شده بود ، بهائیان خواستند بنویسند بهائی ، اداره آمار نپذیرفت.
محفلهای [ بهائیان در ] شهرهای شمال ، همه با یک عبارت خاص که قبلاً به آنها ابلاغ شده بود ، تلگرافی به اداره سرشماری دادخواهی کردند و ادارات آمار نیز کسب تکلیف نمودند . این ناچیز در این هنگام در شهر لاهیجان به سر می بردم . پاسخ از اداره سرشماری صادر گردید که هر که مذهب خود را می نویسد بپذیرید.
مزد کارگران اعم از زن و مرد در باغهای چایکاری 25 ریال بود . سران بهائی از 150ریال تا 250ریال به کارگران پرداخت کرده که مذهب خود را بهائی نویسد...
در ادامه سخن ، مطلب دیگری به ذهنم خطور کرد . حزب بهائی حاضر بود ده نور را آباد سازد و از شاهی به نور جاده سازی کند و نور به بخش تبدیل گردد. دولت [ پهلوی] ، نور را از دهستان در اندک مدتی به شهرستان تبدیل کرد و از شاهی به نور جاده آسفالت کشید و زمینهای انتهای شهر شاهی به نور که متری 150 تومان خریدار داشت ، به بهائیان متری 5 تومان آن هم به اقساط فروختند. این بی مقدار در این موقع در ساری بودم .
[ در اوایل دهه 40 شمسی ، زمان نخست وزیری اسد الله علم ] اجتماعی در لندن از بهائیان تشکیل شد که اداره گذرنامه ، خارج از نوبت ، گذرنامه های بهائیان را آماده ساخت و هواپیمایی کشوری با نصف بهاء ، بهائیان را به لندن برده و به تهران برگرداندند . در این اوقات این ناچیز در تهران اقامت داشته و به رأی العین این امور را مشاهده کردم .
به دستور دولت ، محافل بهائیان از دست امنای بهائیت هر شهر گرفته شده و در اختیار کلانتریها [ قرار گرفت ]، و در شهرهایی که غیر از شهربانی کلانتری نداشت در دست شهربانی محل بود و اثاثیه در یک اطلاق جا داده ودرب آن را قفل ساخته و کلید را نیز به عضو محفل آن شهر می سپردند و بعضی از این محافل خود سرایداری در چند اطاق سکونت می دادند .
این بی مقدار ، وقتی در رشت بودم محفل بهائیان رشت در سه اطاق سکونت داشته و گاهی برای سرکشی می رفتم . نماز خواندن این خانواده را مشاهده کرده و هر چه سعی کردم به کمک دوستان خیر خود ، این عایله نجیب را از آن مکان رهایی بخشم قبول نکردند و بانوی مؤمنه آن خانواده به من گفت : شما اصرار نورزید و بیمی نداشته باشید. ما دین فروش نیستیم و در جلسات آنها شرکت نجسته ایم و در مقابل دیدگان بهائیان ، نماز برگزار می کنیم . ما سرایداریم ؛ در مقابل کرایه منزل نداده و مبلغ ناچیزی حقوق گرفته و تاکنون اضافه دستمزد مطالبه نکرده و نخواهیم کرد. به شگفتی فرو رفتیم و در مقابل عظمت روحی یک بانوی گیلانی که اگر سواد هم داشت قابل بحث نیست سر تعظیم فرود می آورم و در این بحث از آنان به نیکی یاد می کنم .
این ناچیز ، پاسبانان مسن را که قادر به گشت شب نبودند مأمور محفل کردم . پس از چندی به لاهیجان رفته محفل آن شهر نیز در اختیار شهربانی بود. پس از مدتی نامه ای با لحن تند و زننده از شهربانی کل رسید مبنی بر اینکه این محافل ، مرکز تعیش رؤسای شهربانیها بوده ، لذا محفل و اثاثیه را با دقت و بر طبق صورت مجلس تحویل فلان شخص بدهید و عجیب آن بود که در نامه شهربانی کل ، اسم یک تن از بهائیان مقیم لاهیجان را برده بود و این مطلب خود صراحت داشت که نامه از طرف محفل بهائی تهران انشاء گردیده است .
نکته : مخالفت با باب و بهاء در بین ملت ایران ، اختصاص به گروه ((متشرعه )) ( هواداران تشیع فقاهتی / مکتب اصولی ) نداشت بکله ( اخباریان )) و حتی ((شیخیان )) را نیز شامل می شد. بی جهت نیست که ( هر چند بسیاری از بابیان نخستین ، از حوزه درس رهبران شیخی : سید کاظم رشتی و شیخ احمد احسائی برخاسته بودند ) اما بزرگان شیخیه همچون ملا محمد مامقانی تبریزی و حاج محمدکریم خان کرمانی ، در صف اول مخالفان باب و بهاء قرار داشتند و محاکمه باب در تبریز عمدتاً توسط رهبران شیخیه در آن شهر صورت گرفت . به ویژه حاج محمد کریم خان کرمانی و فرزندانش ، جنگ سختی را بر ضد باب و بهاء برپا کردند ، چندانکه به نوشته آواره ، مبلغ بهائی : (( خصومت با بهائی ، از خصایص هر شیخی کریم خانی است )) و البته متقابلاً سران بابیه و بهائیه ( از باب و قره العین گرفته تا بهاء و دیگران ) نیز که قادر به پاسخگویی به ایرادات وی نبودند ، از هیچ گونه توهین وفحاشی نسبت به کرمانی و اتباع وی دریغ نکردند و او را اثیم و زنیم و حتی دجال آخر الزمان شمردند ! چنانکه ملا محمد مامقانی ( رئیس شیخیه تبریز ، و از اشخاص حاضر و فعال در جلسه محاکمه باب توسط علمای تبریز ) را نیز دجال شمرده و به همین مناسبت ، (( پیشوای یک چشم مکار ))! خوانده اند .
گذشته از الواح باب و رساله قره العین بر ضد حاج محمدکریم خان کرمانی ( که در جلد سوم کتاب ظهور الحق ، نوشته اسد الله مازندارانی آمده ) باید به الواح و آثار متعدد حسینعلی بهاء در رد کرمانی اشاره کرد ، همچون لوح قناع ( با مطلع : ان یا ایها المعروف بالعلم ) را صادر کرده و نیز لوح دیگر ( با مطلع : هو القهار یا کریم اسمع نداء ربک الابهی ) که در آنها به حاج محمد کریم خان طعن زده و در کتاب اقدس نیز او را مستکبری هوا پرست خوانده است : اذکروا الکریم اذ دعوناه الی الله انه استکبر بما اتبع هویه ...
شوقی افندی نیز در لوح قرن ، کرمانی را (( هائم در هیماء جهل و عمی ، کریم زنیم )) خوانده که (( بساطش منطوی و نورش مطفی گشت و ... در اسفل درکات جحیم مقر گزید))! عبدالحمید اشراق خاوری ، نویسنده مشهور بهائی ، به بهانه شرح عبارت شوقی در فوق ، فصلی از کتاب خود : رحیق مختوم ( ج 2، صص 1175-1188) را به طعن و بدگویی از حاج محمد کریم خان آلوده و به وی نسبتهایی چون اثیم و دجال روا داشته است . اشراق خاوری با اشاره به کرمانی می نویسد : (( طینت دجالی وی اجازه نداد که به مطلع امر رحمن [یعنی باب !] ایمان آورد )). به همین نمط ، ابوالفضل گلپایگانی ( مبلغ و نویسنده طراز اول فرقه ) نسبت به رهبر شیخیه کرمان ، هتاکی را به اوج رسانده و در مقدمه کتاب مشهورش : کشف الغطاء ، حاج محمد کریم خان را (( رکن رابع )) کتاب شرایع ( نوشته محقق حلی ) شمرده که در باب نجاسات است !
جالب این است که استقبال دیگر ملتهای جهان ( اعم از مسلمان و مسیحی و ...) از باب و بهاء نیز بهتر از ملت ایران نبود ، و تلخی این واقعیت زمانی کام سران بهائیت را آزار بیشتری می داد ( و می دهد ) که این آیین داعیه جهانی و جهانگیری داشت و تشکیلات حاکم بر آن ، همه تلاش و ترفند خویش را بر این امر استوار کرده است که وعده های کهنه اما انجام نشده باب و بهاء مبنی بر سیطره سریع و قریب الوقوع این مسلک بر جهان را در جهان تحقق بخشد ، که البته باید گفت موفقیتی در این راه نداشته و حتی طبق آمارهای ( شدیداً اغراق آمیز) فرقه بهائیت از شمار اعضای خویش در جهان ، تعداد افراد فرقه از یکهزارم جمعیت جهان نیز کمتر است .
بی اعتنایی ( و مخالفت ) ملت ایران با باب و بهاء
آیین بابیت ، از همان آغاز پیدایش خویش در ایران ، با مخالفت شدید و گسترده ملت مسلمان و شیعه این سرزمین روبه رو شد ،و این نکته ای است که کراراً مورد اعتراف متون بهائیت قرار گرفته است .
می دانیم که علی محمد باب ، در بدو ظهورش به یکی از مریدان خود ( ملا صادق خراسانی ) دستور داد که در مسجد نو شیراز ، عبارت اشهد ان علیاً قبل نبیل باب بقیه الله را در اذن نماز جمعه بیفزاید ، و چون خراسانی چنین کرد با مخالفت شدید عامه مرم شیراز روبه رو شد . به گفته نبیل زرندی ، مورخ رسمی بهائیت : مردم شیراز ( پس از شنیدن این عبارت نو ظهور و بدعت آمیز در اذان ) (( جمعیاً مندهش و سراسیمه شدند و قیل و قال بلند شد ... فریاد و فغان علما بلند ، تمام شهر مواج و مضطرب گشت ...)).
علی محمد باب ، به علت طرح ادعاهای خود ، نه تنها از سوی مردم شیراز ، بلکه از سوی قاطبه مردم ایران ( اعم از عالم و عامی و دولت و ملت ) با مخالفت شدید روبه رو شد . به قول شوقی افندی : باب (( پس از اظهار امر و ابلاغ رسالت خود در شیراز ، مورد مخالفت شدید اعداء واقع گردید و کافه ناس از مقام سلطنت و مراجع حکومت و رؤسای شرع تا مردم عوام جمیعاً کثلة واحدة علیه )) وی (( قیام نمودند ...)) . شوقی ، همچنین ، در مکتوبی با اشاره به گذشت یک قرن از ظهور ادعای باب ، با دریغ و افسوس بسیار می نویسد : (( اسفا که ... کمال بی اعتنایی از طرف علمای جاهل [ نسبت به این آیین ] ابراز گردید و آن وجود مقدس ، با ضغینه و بغضای روز افزون علماء دین مقابل گردید. اهل ایران به تمسخر و استهزاء پرداخته و رؤساء و سلاطین که طرف خطاب قلم اعلی قرار گرفتند به نهایت حقارت بدان نگریستند و عداوت و بد خواهی نفوس در جمیع بلاد بر انگیخته شد . این بود که نحوه استقبال مردم از کلیه طبقات در برابر چنین رسالتی جهانی و الهی بسیار نامطلوب گردید ...)) . بهاء نیز در کتاب ایقان ، با اشاره به یاران باب ، و مخالفتهایی که از سوی مردم با آنان صورت گرفت ، می نویسد : (( ... معلوم است که کل اهل الارض چه مقدار غل و بغض و عداوت به این اصحاب داشتند . چنانچه اذیت و ایذای )) آنان (( را علت فوز و رستگاری و سبب فلاح و نجاح ابدی می دانستند ... با این همه ایذاء و اذیت ، محل لعن جمیع ناس شدند و محل ملامت جمیع عباد ...)).
مخالفت علما با باب و بهاء در ایران و عراق ، البته ، به دلیل تشخص و نفوذ علمی و اجتماعی علما ، بروز و ظهور بیشتری از مخالفت توده مردم در این دو کشور داشت . بهاء می گفت : (( لما تفرسنا و جدنا اکثر اعدائنا العلماء))
زمانی که بر خورد ملت ایران با باب چنین بود ، طبعاً برخورد آنان با کسانی چون حسینعلی بهاء ( مؤسس بهائیت ) نیز که مدعیات خود را روی ادعاهای باب بنا کرده بودند بهتر از باب نبود .
بهاء شدیداً از بی اعتنایی ملت مسلمان ایران نسبت به خویش و ادعاهایش ، عصبانی بوده و در آثار خود با کینه از این امر یاد می کند . وی سالها پس از تبعید از ایران ، در کتاب طرازات ( ص 8) می گوید : از ورود این مظلوم در زواء [ بغداد ] الی حین ، به مثابه امطا ، الواح مقصود عالمیان بر اهل ایران باریده ، مع ذلک آگاه نشدند و در غفلت و شقاوت قدیم خود باقی و برقرار))ند ...
ناراحتی شدید بهاء از ملت و دولت ایران ، از آن رو بود که هم در زمان اقامت وی در ایران ، مانع فعالیت او و همفکران بابیش بودند و ضمن مقابله با شورشهای مسلحانه و اقدامات تروریستی آنان در ایران ، به اخراج شخص وی از این کشور همت گماشتند و هم زمانی که بهاء و یارانش در تبعید گاه عراق به ادامه همان سنخ فعالیتها مشغول بودند ، باز کسانی از همین ملت و دولت ایران ( نظیر میرزا بزرگ قزوینی و شیخ عبدالحسین تهرانی ) موی دماغ او و همفکرانش شدند و موجبات تبعید مجدد او و همراهانش از عراق به نقاط دور دست قلمرو عثمانی ( ادرنه و عکا ) را فراهم آوردند .
انبوه مردم مسلمان ایران ، نه تنها گرایشی به باب و بهاء نشان ندادند ، بلکه نسبت به این دو و اتباعشان ، که به لحاظ موازین اسلامی : مدعیاتی نامشروع و بدعت آمیز مطرح می ساختند ، نفرت نیز می ورزیدند ( چنانکه هنوز هم دیدگاه و برخورد این ملت با آنان چنین است ). این نکته ای است که خود بهائیان در آثار خویش ، کراراً بدان تصریح و اعتراف دارند .
عبدالحسین آواره ( نویسنده و مبلغ پیشین بهائی ) در کتاب الکواکب الدریه که از منابع مشهور فرقه است ، ضمن شرح تأسیس مدرسه تربیت ( توسط بهائیان ) در سال 1321 ق ( زمان سلطنت مظفر الدین شاه ) در تهران ، و اهمیت این امر، تصریح می کند که : (( بهائیان ... منفور ملت و دولت بودند ))... نیز با اشاره به یکی از بهائیان عصر ناصری موسوم به میرزا شرف اصفهانی نجف آبادی می نویسد: (( در ابتدا از اهل منبر بود ، چون به اسم بهائی مشهور گشت منفور جمهور شد )).
نفرت عمومی ملت ایران از بابیان و بهائیان تا آن حد گسترده و عمیق بود که در مواقعی چون عصر مشروطیت ، مخالفان مشروطه برای منزوی ساختن جناح سیاسی مقابل خود ، آنان را به فرقه های یاد شده منسوب می داشتند و از این راه می کوشیدند که توده مردم را به ضد مخالفان سیاسی خویش بشورانند.
مرحوم نورالدین چهار دهی ، پژوهشگر مطلع و فروتن تاریخ ادیان و مسالک ، داستان جالبی را نقل می کند که نمودار عظمت و صلابت ایمان یک بانوی فقیر مسلمان ایرانی در برابر بهائیت است می نویسد:
در ایامی که سر شماری اخیر ایران [ دهه 1340 ش ] انجام گرفت تعرفه هایی تحت عنوان چهار دین رسمی ( اسلام ، مسیحی ، یهود ، زرتشتی ) . کلمه غیره نیز افزوده شده بود ، بهائیان خواستند بنویسند بهائی ، اداره آمار نپذیرفت.
محفلهای [ بهائیان در ] شهرهای شمال ، همه با یک عبارت خاص که قبلاً به آنها ابلاغ شده بود ، تلگرافی به اداره سرشماری دادخواهی کردند و ادارات آمار نیز کسب تکلیف نمودند . این ناچیز در این هنگام در شهر لاهیجان به سر می بردم . پاسخ از اداره سرشماری صادر گردید که هر که مذهب خود را می نویسد بپذیرید.
مزد کارگران اعم از زن و مرد در باغهای چایکاری 25 ریال بود . سران بهائی از 150ریال تا 250ریال به کارگران پرداخت کرده که مذهب خود را بهائی نویسد...
در ادامه سخن ، مطلب دیگری به ذهنم خطور کرد . حزب بهائی حاضر بود ده نور را آباد سازد و از شاهی به نور جاده سازی کند و نور به بخش تبدیل گردد. دولت [ پهلوی] ، نور را از دهستان در اندک مدتی به شهرستان تبدیل کرد و از شاهی به نور جاده آسفالت کشید و زمینهای انتهای شهر شاهی به نور که متری 150 تومان خریدار داشت ، به بهائیان متری 5 تومان آن هم به اقساط فروختند. این بی مقدار در این موقع در ساری بودم .
[ در اوایل دهه 40 شمسی ، زمان نخست وزیری اسد الله علم ] اجتماعی در لندن از بهائیان تشکیل شد که اداره گذرنامه ، خارج از نوبت ، گذرنامه های بهائیان را آماده ساخت و هواپیمایی کشوری با نصف بهاء ، بهائیان را به لندن برده و به تهران برگرداندند . در این اوقات این ناچیز در تهران اقامت داشته و به رأی العین این امور را مشاهده کردم .
به دستور دولت ، محافل بهائیان از دست امنای بهائیت هر شهر گرفته شده و در اختیار کلانتریها [ قرار گرفت ]، و در شهرهایی که غیر از شهربانی کلانتری نداشت در دست شهربانی محل بود و اثاثیه در یک اطلاق جا داده ودرب آن را قفل ساخته و کلید را نیز به عضو محفل آن شهر می سپردند و بعضی از این محافل خود سرایداری در چند اطاق سکونت می دادند .
این بی مقدار ، وقتی در رشت بودم محفل بهائیان رشت در سه اطاق سکونت داشته و گاهی برای سرکشی می رفتم . نماز خواندن این خانواده را مشاهده کرده و هر چه سعی کردم به کمک دوستان خیر خود ، این عایله نجیب را از آن مکان رهایی بخشم قبول نکردند و بانوی مؤمنه آن خانواده به من گفت : شما اصرار نورزید و بیمی نداشته باشید. ما دین فروش نیستیم و در جلسات آنها شرکت نجسته ایم و در مقابل دیدگان بهائیان ، نماز برگزار می کنیم . ما سرایداریم ؛ در مقابل کرایه منزل نداده و مبلغ ناچیزی حقوق گرفته و تاکنون اضافه دستمزد مطالبه نکرده و نخواهیم کرد. به شگفتی فرو رفتیم و در مقابل عظمت روحی یک بانوی گیلانی که اگر سواد هم داشت قابل بحث نیست سر تعظیم فرود می آورم و در این بحث از آنان به نیکی یاد می کنم .
این ناچیز ، پاسبانان مسن را که قادر به گشت شب نبودند مأمور محفل کردم . پس از چندی به لاهیجان رفته محفل آن شهر نیز در اختیار شهربانی بود. پس از مدتی نامه ای با لحن تند و زننده از شهربانی کل رسید مبنی بر اینکه این محافل ، مرکز تعیش رؤسای شهربانیها بوده ، لذا محفل و اثاثیه را با دقت و بر طبق صورت مجلس تحویل فلان شخص بدهید و عجیب آن بود که در نامه شهربانی کل ، اسم یک تن از بهائیان مقیم لاهیجان را برده بود و این مطلب خود صراحت داشت که نامه از طرف محفل بهائی تهران انشاء گردیده است .
نکته : مخالفت با باب و بهاء در بین ملت ایران ، اختصاص به گروه ((متشرعه )) ( هواداران تشیع فقاهتی / مکتب اصولی ) نداشت بکله ( اخباریان )) و حتی ((شیخیان )) را نیز شامل می شد. بی جهت نیست که ( هر چند بسیاری از بابیان نخستین ، از حوزه درس رهبران شیخی : سید کاظم رشتی و شیخ احمد احسائی برخاسته بودند ) اما بزرگان شیخیه همچون ملا محمد مامقانی تبریزی و حاج محمدکریم خان کرمانی ، در صف اول مخالفان باب و بهاء قرار داشتند و محاکمه باب در تبریز عمدتاً توسط رهبران شیخیه در آن شهر صورت گرفت . به ویژه حاج محمد کریم خان کرمانی و فرزندانش ، جنگ سختی را بر ضد باب و بهاء برپا کردند ، چندانکه به نوشته آواره ، مبلغ بهائی : (( خصومت با بهائی ، از خصایص هر شیخی کریم خانی است )) و البته متقابلاً سران بابیه و بهائیه ( از باب و قره العین گرفته تا بهاء و دیگران ) نیز که قادر به پاسخگویی به ایرادات وی نبودند ، از هیچ گونه توهین وفحاشی نسبت به کرمانی و اتباع وی دریغ نکردند و او را اثیم و زنیم و حتی دجال آخر الزمان شمردند ! چنانکه ملا محمد مامقانی ( رئیس شیخیه تبریز ، و از اشخاص حاضر و فعال در جلسه محاکمه باب توسط علمای تبریز ) را نیز دجال شمرده و به همین مناسبت ، (( پیشوای یک چشم مکار ))! خوانده اند .
گذشته از الواح باب و رساله قره العین بر ضد حاج محمدکریم خان کرمانی ( که در جلد سوم کتاب ظهور الحق ، نوشته اسد الله مازندارانی آمده ) باید به الواح و آثار متعدد حسینعلی بهاء در رد کرمانی اشاره کرد ، همچون لوح قناع ( با مطلع : ان یا ایها المعروف بالعلم ) را صادر کرده و نیز لوح دیگر ( با مطلع : هو القهار یا کریم اسمع نداء ربک الابهی ) که در آنها به حاج محمد کریم خان طعن زده و در کتاب اقدس نیز او را مستکبری هوا پرست خوانده است : اذکروا الکریم اذ دعوناه الی الله انه استکبر بما اتبع هویه ...
شوقی افندی نیز در لوح قرن ، کرمانی را (( هائم در هیماء جهل و عمی ، کریم زنیم )) خوانده که (( بساطش منطوی و نورش مطفی گشت و ... در اسفل درکات جحیم مقر گزید))! عبدالحمید اشراق خاوری ، نویسنده مشهور بهائی ، به بهانه شرح عبارت شوقی در فوق ، فصلی از کتاب خود : رحیق مختوم ( ج 2، صص 1175-1188) را به طعن و بدگویی از حاج محمد کریم خان آلوده و به وی نسبتهایی چون اثیم و دجال روا داشته است . اشراق خاوری با اشاره به کرمانی می نویسد : (( طینت دجالی وی اجازه نداد که به مطلع امر رحمن [یعنی باب !] ایمان آورد )). به همین نمط ، ابوالفضل گلپایگانی ( مبلغ و نویسنده طراز اول فرقه ) نسبت به رهبر شیخیه کرمان ، هتاکی را به اوج رسانده و در مقدمه کتاب مشهورش : کشف الغطاء ، حاج محمد کریم خان را (( رکن رابع )) کتاب شرایع ( نوشته محقق حلی ) شمرده که در باب نجاسات است !
جالب این است که استقبال دیگر ملتهای جهان ( اعم از مسلمان و مسیحی و ...) از باب و بهاء نیز بهتر از ملت ایران نبود ، و تلخی این واقعیت زمانی کام سران بهائیت را آزار بیشتری می داد ( و می دهد ) که این آیین داعیه جهانی و جهانگیری داشت و تشکیلات حاکم بر آن ، همه تلاش و ترفند خویش را بر این امر استوار کرده است که وعده های کهنه اما انجام نشده باب و بهاء مبنی بر سیطره سریع و قریب الوقوع این مسلک بر جهان را در جهان تحقق بخشد ، که البته باید گفت موفقیتی در این راه نداشته و حتی طبق آمارهای ( شدیداً اغراق آمیز) فرقه بهائیت از شمار اعضای خویش در جهان ، تعداد افراد فرقه از یکهزارم جمعیت جهان نیز کمتر است .
بهاييان باوجود تظاهربه صلحطلبي امروز خود، در طول سالهاي دور و نزديك از ضربهزدن به مسلمانان و جامعه تشيع هيچگاه فروگذاري نكردهاند. به اين ترتيب، دور از انتظار نيست اگر هماره بهعنوان حساسيتبرانگيزترين فرقه انحرافي در ايران ضرورت مقابله با آن احساس شده است.رهبران فرقه بهايي در سالهاي دور و نزديك بسيار كوشيدهاند تا تصويري موجه از خود به نمايش بگذارند، براي اين منظور از وارونه كردن حقايق نيز ابايي نداشتهاند، چراكه ادعاهاي بنيانگذاران بابيت و بهاييت آنچنان سست و واهي است كه هر ناظر بيطرفي با اندك توجه و تعمقي پي به پوچ بودن اين ادعاها خواهد برد و جالب آنكه كتابهاي نگاشته شده توسط بانيان اين فرقه نيز مصالح فراواني براي اثبات واهي بودن اين ادعاها در خود دارند، آنگونه كه همواره رهبراني بابي امكان دسترسي به اين آثار را بسيار دشوار ساخته و يا محدود به نسخههاي تحريف و درواقع اصلاح شده آنها ساختهاند تا روي بيمايگي بنيانگذاران اين فرقه سرپوش بگذارند. طرفه آنكه حتي در دل اين جريان انحرافي كه از ادعاي محمدعلي باب آغاز شد، بهاييت نيز خود شاخه انحرافي و حرامي است كه با ترفندهاي بسيار ازليان كه امتداد واقعي بابيان محسوب ميشدند را از ميدان بهدر كرد؛ آنگونه كه دور از حقيقت نيست اگر بهاييت را فرزند حرامي پدر حرامي بدانيم كه خود زاده يك جريان انحرافي بوده است. جالب آنكه بهاييان نخستين بسيار كوشيدند كه تمامي نسخ كتاب «نقطه الكاف» كه نخستين تاريخ بابي است و توسط يكي از ياران نزديك باب نوشته شده را از ميان بردارند، تا لااقل بر تقلب در جانشيني باب و بسياري اتفاقات رخ داده در سالهاي نخستين ادعاي باب سرپوش بگذارند، اما تنها نسخه باقيمانده از اين كتاب بهطور اتفاقي بهدست كنت گوبينو كه آن زمان مشغول سير و سفر در ايران بود، افتاده و اين تلاش بهاييان ناكام ماند.به هرحال بهاييان كه امروزه كارها، ادعاها و احكام رهبران نخستين خود را موجب سرافكندگي و مؤيد بيمايگي آنها ميبينند بسيار كوشيدهاند تا با قلب واقعيت، تصويري ديگرگونه از آنها به نمايش بگذارند. اما بابيت و بهاييت از قدمت تاريخي چنداني برخوردار نيستند، همه رخدادهاي مربوط به آنها به دو سده گذشته برميگردد كه فاصله چنداني با اين روزگار ندارند. كتابها و سندهاي بسياري وجود دارد كه بهسادگي پرده از واقعيت اين جريان برميدارد.كشمكشها كه در سالهاي دور و نزديك ميان مسلمانان و بهاييان وجود داشته، گاه به درگيريهايي تند و خشن از سوي طرفين انجاميد كه اجتنابناپذير مينموده است، اما بهاييان همواره با مستمسك قرار دادن اقليت بودن خود با مظلومنمايي سعي در فريب افكار عمومي داخلي و خارجي داشتهاند. در اين روزگار نيز مقالات و كتب منتشر شده در نقد بهاييت گاه از لحن تند و پر از فحش و فضيحتي برخوردار بودهاند كه مستمسكي براي بهاييان بوده كه از يك سو مظلومنمايي كرده و بهعنوان اقليتي كه حقوقش در اين ديار رعايت نميشود، قيافه حق به جانب به خود بگيرد و از سوي ديگر اين زبان تند و تيز و گاه توأم با دشنام نشريات و نويسندگان تندرو را دليلي براي رويكرد غيرعلمي و اثبات حقانيت خود قرار دهد.
مرگ باب و انشعاب در بابيت
عليمحمد باب كه سالهاي پاياني عمر را در ماكو زنداني بود و از طريق نامه با ياران خود ارتباط داشت، ميرزا يحيي از اهالي نور را كه هنوز به بيست سالگي نرسيده بود به جانشيني خود برگزيد و به القابي همچون «صبح ازل» و يا «حضرت ثمره» مفتخر كرد. باب طي نامهاي كار كامل كردن كتاب «بيان» را نيز به او سپرد، مگر آنكه «من يظهره ا...» يا پيامبر جديد ظهور كند كه ناسخ بيان بود؛ پيامبري كه به گفته باب هزار سال بعد ميآمد. عدم تعادل رواني باب از همينجا پيداست، او جانشين خود را انتخاب و پس از دستور كامل كردن كتاب مقدسش! به او هشدار ميدهد كه در صورت ظهور پيامبري كه هزارسال بعد خواهد آمد! كار را متوقف كرده و به او بپيوندد.
در واقع همين توصيه احمقانه بعدها دستاويز ديگر فرصتطلبان شد تا ادعاي جديدي مطرح و بابيان را دو شقه كنند. يحيي صبح ازل يكي از هجده يار اصلي باب بود كه به حروف حي معروف بودند و ازقضا برادر بزرگ او ميرزا حسينعلي نوري (بها) نيز از اين جمله بود. صبح ازل در اين زمان كه بابيان تحت تعقيب حكومت بودند، در خفا ميزيست و سرپرستي امور جاري بابيان را به برادرش كه حكم معاونت او را داشت سپرده بود و در واقع بهاء بود كه ارتباط مستقيم با پيروان باب داشت و اغلب نيز كارها به خود او رجوع ميشد.
ميرزا حسينعلي نوري ابتدا همچون ديگر بابيان به اطاعت از برادرش گردن نهاده و او را به عنوان جانشين باب پذيرفت.
پس از سوءقصد به جان ناصرالدينشاه توسط بابيان كه حكومت بر بابيان بسيار سخت گرفت، صبح ازل از ايران گريخت و به عراق رفت و برادرش نيز دستگير و چهارماهي در زندان بود تا اينكه به وساطت سفير روس از زندان آزاد شد و او نيز در عراق به برادرش پيوست.
در عراق ده سالي را بابيان با آرامش نسبي زيستند تا اينكه ميرزاحسينعلي نوري سر به طغيان برداشته و ادعا كرد كه جانشين واقعي باب من هستم. اما سركردگان بابي ادعاي او را نپذيرفته و او را از بغداد راندند كه دو سالي را در لباس دراويش، آواره بود تا اينكه نامهاي به برادر نوشت و تقاضاي عفو كرد و صبح ازل نيز از گناه او گذشته و او را دوباره نزد خود فراخواند. در همين زمان، منشي خصوصي صبح ازل كه توسط باب برگزيده به او معرفي شده بود، ادعاي «من يظهر ا...» كرد، اما هرچه بزرگان بابي با او بحث كردند او بر ادعاي خود استوار ماند تا اينكه او را به قتل رسانده و در شطالعرب در حاليكه سنگي به پايش بسته بودند، رها كردند.
در اين روزگار بر شمار بابيان عراق افزوده شده بود، با اعتراض روحانيان آن ديار و همچنين درخواست ناصرالدينشاه از دولت عثماني براي دور كردن بابيان از مرزهاي ايران، آنها را به «ادرنه» كوچاندند. ميرزا حسينعلي بهاء كه همچنان در فكر تصرف مقام برادر بود، در اين محل ادعاي خود را تكرار كرد و اينبار موفق شد شمار بسياري از بابيان را با خود همراه كند. دودستگي بابيان باعث ايجاد درگيريهايي خونين ميان آنها شد تا آنجا كه عثماني تصميم گرفت آنها را از يكديگر جدا كرده و به نقاط مختلفي تبعيد كند، در عين اينكه از هر گروه جاسوساني در گروه ديگر جاي داد كه از نزديك مراقب احوال آنها بوده و فعاليتهايشان را به دولت عثماني گزارش دهند.
اينگونه بود كه ازليان را به جزيره قبرس و بهاييان را روانه بندري در فلسطين كردند.
اما بهاءا... در آستانه حركت طرح ترور و قتل تعدادي از بزرگان بابي كه جزو ياران ازل بودند را تدارك ديد؛ كاري كه ادامه آن را از بندر عكا نيز پي گرفت و ازلياني كه همراه آنها به عكا فرستاده شده بودند را بهطرز وحشيانهاي بهقتل رساند. كتابي كه خواهر اين دو برادر درباره حقانيت ازل در جانشيني باب و ترور بزرگان بابي توسط افراد ميرزا حسينعلي بهاء نوشته، بهخوبي گوياي آن است كه فرقه صلح و انساندوستي چگونه در آغاز پايههاي خود را با ترور و قتل عام وحشيانه دوستان و همكيشان اعضاي خود استوار كرده است.
رقابت ميان بابيان كه از آن پس به دو گروه ازليان (طرفداران صبح ازل) و بهاييان (طرفداران ميرزا حسينعلي بهاء) تقسيم ميشدند، باعث شد آنها بسياري از حقايق را درباره يكديگر آشكار كنند كه جملگي نشان از عمق فساد در ميان بابيان داشت.
سرانجام كار ازليان
با تبعيد ازليان به جزيره قبرس، ياران يحيي صبح ازل كه از شمار اندكتري برخوردار بودند، در موضع ضعف قرار گرفتند. بهويژه آنكه خود او طبعا مردي گوشهگير و چندان اهل فعاليت نبود.
تلاشهاي آنها براي نزديكي به بريتانيا نيز حاصل چنداني نداشت، چراكه استعمارگران خيلي زود دانستند كه اميد چنداني به گسترش اين فرقه و استفاده از آنها در راستاي اهداف خود نميتوانند داشته باشند.
پس از مرگ يحيي صبح ازل، يحيي دولتآبادي جاي او نشست كه پدرش از ازليان معروف بود و مدتي وظيفه انتقال كمكهاي مالي بابيان از ايران را به قبرس بر عهده داشت. اما او نيز تكاني در كار ازليان نتوانست بهوجود آورد. امروز ازليان نفوس بسيار ناچيزي دارند و از فرقههاي فراموش شده به حساب ميآيند.
بهاييان در فلسطين
اما برخلاف يحيي صبح ازل، برادرش ميرزا حسينعلي بهاء با وجود اينكه ادعاي بزرگتر (پيامبري) را يدك ميكشيد، چهرهاي فعال بود كه با سياسيكاري و برنامهريزي نهتنها توانست بر شمار ياران خود بيفزايد، بلكه با نزديك شدن خود و جانشينانش به يهوديان مهاجر در فلسطين و همچنين همكاري با انگلستان، پايههاي حكومت به اصطلاح مذهبي خود را در آن ديار محكم كرد. پيروان او كه بهاييان ناميده ميشوند، اگرچه خود را در ادامه فرقه بابيه به حساب ميآورند، اما از اساس آن را مذهبي جديد به شمار ميآورند كه پيامبري تازه به ارمغان آورده! هرچند كه ادعاي ميرزا حسينعلي در اواخر عمر آنقدر بالاگرفته بود كه خود را در مقام خدايي نيز نشاند.
پس از مرگ بهاء ميان دو پسر او (كه از مادر جدا بودند) نيز بر سر جانشيني منازعه درگرفت. خود بهاء، عباس افندي (غصن اكبر) را به جانشيني انتخاب و پس از او محمدعلي ميرزا (غضن اصغر) را شايسته اين مقام دانست. با وجود توطئه فراوان اين دو برادر عليه يكديگر، سرانجام اين عباس افندي (عبدالبهاء) بود كه توانست اكثريت قريب به اتفاق بهاييان را با خود همراه كند.
راهي كه ميرزاحسينعلي نوري آغاز كرد توسط فرزند و جانشين او عبدالبهاء (عباس افندي) ادامه يافت، خدمات او به استعمار انگليس تا آنجا بودكه پس از تأمين گندم مورد نياز نيروهاي بريتانيايي در زمان قحطي لقب «سر» را از انگليسيها دريافت كرد و همواره به آن مفتخر بود. در زمان او همكاري يهوديان شكل پررنگتري به خود گرفت تا آنجا كه نهتنها در روي كارآمدن دولت اسراييلي در فلسطين و غصب زمينهاي مسلمانان، بهاييان سهمي را بر عهده داشتند، بلكه از ديگر سو بهعنوان يكي از ابزارهاي صهيونيسم در لطمه زدن به اسلام در داخل ايران نيز همكاريهاي آشكاري را با ايشان به انجام رساندند.
شوقي افندي آخرين رهبر يا به تعبير خود آنها «ولي امر» بهاييان بهحساب ميآيد؛ در زمان او بود كه دولت اسراييل رسما آغاز بهكار كرد و شوقي با حمايت صهيونيسم گامهايي جهت پررنگ شدن فرقه بهايي در ديگر كشورها برداشت، هرچند كه چندان نتيجهاي در بر نداشت. پس ازمرگ او از آنجا كه فرزندي نداشت، پيشبيني پيامبر بهاييان! كه قرار بود بيستوچهار وليامر از پشت او بر بهاييان حكومت كنند، باطل از كار در آمده و انشعابي جدي در بهاييت شكل گرفت.
اما با اين حال، پررنگترين جريان بهايي بعد از او كه توسط همسرش روحيه ماكسول پايهگذاري شد، هرچند سر ميس ريمي آمريكايي نيز با ادعاي جانشيني شوقي توانست طيفي از بهاييان را با خود همراه كند كه امروزه بهعنوان بهاييان ارتدوكس شناخته ميشوند.
اما روحيه ماكسول با تلاش و جلب نظر سران بهايي پس از شش سال توانست در سال 1962، بيت العدل سراسري بهاييان را برگزار كند تا رهبري بهاييان از اين پس توسط اعضاي B اين بيتالعدل صورت گيرد. بهاييان توسط بيتالعدلهايي كه هر پنج سال يكبار تشكيل و نه عضو بهعنوان شوراي رهبري بهاييان دارند، هدايت ميشوند. سرانجام سخن اينكه با وجود بشارت رهبران بهايي كه روزي امر بهايي سراسر جهان را فرا خواهد گرفت، جمعيت بهاييان امروزه در جهان حتي با ادعاي غلوآميز آنها نزديك به هفتميليون ادعا شده كه با وجود تمام ادعاها و فعاليتهاي تبليغاتي آنها رقمي ناچيز به حساب ميآيد
بهاييت، بدعتي در بابيت
اگرچه بهاييان بهنوعي خود را بابي فرض كرده و عليمحمد باب را نيز جزو رسولان فرقه خود به حساب ميآورند، ادعاي حسينعلي نوري (بهاء) يا همان «من يظهرا...» بر پيشبيني باب در آمدن پيامبري ديگر پس از او، استوار گشته است، پيامبري كه قرار بود پس از هزار سال ظهور كند، اما قدري عجله نشان داده و نزديك به نهصدونود و چند سال زودتر خودش را به ظهور رساند.
بر اين اساس بهاييت ديني محسوب ميشود كه اگرچه در ادامه بابيت بروز كرده، اما چون توسط پيامبري (؟!) تازه عرضه ميشود دين ديگري است.بر اين اساس بهاييت و بابيت نيز تفاوتهاي آشكاري در احكام به اصطلاح فقهي خود دارند، اگر باب فردي نامتعادل و پريشان احوال است كه مغلمهاي از تخيلات خود به همراه احكامي بر گرفته از ديگر اديان را بهعنوان بابيت عرضه ميكند، حسينعلي بهاء فردي فرصتطلب است كه با فاصله گرفتن از احكام عجيب و غريب باب، ميكوشد چهره موجهاي به بهاييت ببخشد.
بنابراين بسياري از احكام سادهلوحانه باب را باطل كرده و احكامي تازه را بهجاي آن مينشاند. او رندانه با سهلگيري در احكام بهاييت و افزودن جنبههاي اومانيستي به آن، جذابيتهايي را براي فريب ذهنهاي عامي ميآفريند، در واقع او علاوهبر كنار گذاشتن احكام غيرعقلاني بابيت، از جنبههاي خداباورانه (اما به واقع انحرافي) بابيت نيز كاسته و جنبههاي زميني و اومانيستي به آن ميافزايد. كاري كه توسط جانشينان او نيز با تعديل برخي از احكام خود حسينعلي نوري، پيگيري شد.
رهبران بهائيت همواره بر جدايي دين از سياست تأکيد داشته و به دنبال آن، برعدم پيوند بهائيت و بهائيان با جهان سياست اصرار ميورزند. عباس افندي بر آن بود که «بين قواي دينييه و سياسيه تفکيک لازم است» و هم او گفته است که «بهائيان به امور سياسي تعلقي ندارند» و مهمتر از آن، از منظر وي: ميزان بهائي بودن و نبودن اين است که هر کس در امور سياسيه مداخله کند و خارج از وظيفه
خويش حرفي زند يا حرکتي نمايد همين برهان کافي است که بهائي نيست، دليل ديگر نميخواهد... نفسي از» بهائيان «اگر بخواهد در امور سياسيه در منزل خويش يا محفل ديگران مذاکره بکند، اول بهتر است که نسبت خود را از اين امر [بهائيت] قطع نمايد و جميع بدانند که تعلق به اين امر ندارد. خود ميداند، والاّ عاقبت سبب مضرت عمومي گردد» . بر همين مبنا، به پيروان خود حکم ميکند و همچنين به آنان اطمينان ميدهد که: به نصوص قاطعه الهيه، در امور سياسي ابداً مدخلي نداريم و راءيي نزنيم» .{1}شوقي که پس از عباس افندي رهبري بهائيان را به دست گرفت نيز در اين زمينه سخنان فراواني دارد. براي نمونه، ميگويد: «معاذالله از مداخله در امور سياسي، احباء بايد به کلي از اين شئون در کنار باشند و از هر وظيفهاي که منجر به مداخله در امر سياست شود، بيزار گردند» .{2 { صادرکنندگان احکام و فتاواي ياد شده، علماي ايران را به علت مداخله آنان در سياست، محکوم کرده و ادعا ميکنند که حضور علماي شيعه در صحنه سياست در چند قرن اخير، باعث زيانهاي فراواني به جامعه و کشور گرديد.{3{ وقتي رهبران کيشي اصولاً دين را از سياست جدا شمرده و ادعا کنند خود به اين مرام پايبندند و اکيداً نيز از پيروان خود بخواهند که چنين باشند، و حتي شرط و نشانه بهائي بودن را عدم پيوند با سياست بدانند، طبيعي و منطقي است که مداخله علماي اسلام و شيعه در امور سياست را محکوم بکنند. اما واقعيات عيني تاريخ از عملکرد بهائيان و رهبران آنها، حکايت ديگري دارد و ماهيت ديگري از آنان ترسيم ميکند.
به گواه تاريخ، رهبران بهائي، حکم جدايي دين از سياست و عدم مداخله علماي روحاني در امور سياسي را تنها براي علماي اسلام و ايران صادر کردهاند و خود را مشمول آن حکم ندانسته و با تمام وجود در صحنه سياست فعال بوده و هستند. اين رويکرد و مواضع دوگانه، دست کم هنگامي ميتواند اعتباري در عالم عقل و علم بيابد که تاريخ بر زيانبار بودن مداخله علماي ايران در امور سياسي، و سودمند بودن فعاليتهاي سياسي بهائيان براي سرنوشت جامعه و کشور گواهي بدهد. و اين در حالي است که تاريخ در اين باره قضاوت ديگري داشته و اوراق آن مشحون از دفاع مؤثر علما از اين آب و خاک و تماميت ارضي ايران و دفاع از حريم دين آسماني اسلام در مقابل هجوم نظامي، سياسي، فرهنگي و اقتصادي غرب استعمارگر از يکسو، و همسويي فعاليتهاي فرقه بابيه و بهائيه ــ به مثابه حزبي سياسي ــ با بيگانگان و دشمنان کشور از سوي ديگر است.
چنانکه گذشت، رهبران بهائي برغم حکم به عدم مداخله دين و علما در سياست، خود به طور جدي فعال صحنه سياست بوده و اصولاً ماهيت سياسي آنان بر ماهيت فکريشان غلبه دارد. در موقعيتي که اسلام و روحانيت شيعه به عنوان مستحکمترين دژ پاسداري از هويت و استقلال و تماميت ارضي و وحدت ملي کشور در برابر سلطه استعمار و تجاوز بيگانه مطرح است، و حتي استعمارگران هم بدين واقعيت اذعان داشته و اسلام و علماي آن را مهمترين مانع براي خود شمرده و همه توانشان را براي شکستن آن به کار ميگيرند، نفس تأسيس يک فرقه و ايجاد يک انشعاب، اقدامي در جهت شکستن اين وحدت و اقتدار بوده و آشکارا ماهيتي سياسي خواهد داشت. روشن است فرقهاي که ظهور و بروز آن جنبه سياسي بيابد، هنگامي که موضع و سخن کانونهاي قدرت و سياست جهاني، مبني بر سکولاريسم و جدايي دين از سياست، را تکرار کند، آشکارا عملي سياسي را انجام داده است.
حال بايد ديد آيا بهائيت و سران آن از ابتدا بر عدم مداخله اتباع خود در سياست تأکيد داشتند و به عبارتي اين موضوع جزء اصول اوليهشان محسوب ميشود، يا آن که اين رويّه را به عنوان تاکتيکي حسابشده جهت مقابله با شرايط و اوضاع اجتماعي اتخاذ کردند تا بتوانند با آرامش به پيشبرد اهداف خود نائل شوند؟ آنچه مسلم است بروز و ظهور مشکوک اين فرقه در تاريخ ايران با تنشهاي تند سياسي همراه بود. ظهور فرقهاي با ادعاهاي بابيه و سپس بهائيه که دم از ظهور منجي و موعود منتظر شيعيان و بشريت ميزد و سپس ادعاي نبوت و الوهيت و نسخ اسلام را مطرح کرد خودبخود يک حرکت براندازانه فرهنگي ـ سياسي تلقي ميشود که قلب و اساس يک جامعه را مورد هدف قرار داده است.
حمايت استعمارگران و دشمنان تماميت ارضي و استقلال ايران از اين جريانات، در شرايطي که جامعه ايراني جنگها و درگيريهاي سخت نظامي را با استعمار تجربه کرده بود، سياسي بودن اين تحرک موذيانه را بيش از پيش آشکار ميساخت. از همين رو بود که صدراعظم متدين، اصلاحطلب و ايراندوست عصر قاجار، اميرکبير، چاره کار را در قلع و قمع اين فرقه مسلح و برانداز ديد.
جنگ داخلياي که اتباع باب عليه دولت مرکزي به راه انداخته بودند در آن شرايط خطير ميتوانست استقلال ايران را به باد دهد. بابيه و بهائيه که اميرکبير، ناصرالدينشاه و علما را مانع تحقق اهداف خود ميديدند دست به اقدامات خشونتآميز و تروريستي نيز زدند و پروژه شورش مسلحانه خود را تکميل کردند. تلاش براي ترور اميرکبير، و نيز ترور ناکام ناصرالدينشاه که يکي از متهمين اصلي آن حسينعلي بهاء بود و نيز ترور آيت الله شهيد ثالث در قزوين و دهها جنايت ديگر، حکايت از عزم شورشيان بر براندازي سياسي ـ فرهنگي در ايران دارد. نتيجه اين امر، دستگيري بهاء و تعدادي از اتباع او و نهايتاً تبعيد آنها به بغداد شد که البته دخالت سفير روسيه در آزادي حسينعلي نوري و رهانيدن او از مجازات را نبايد از نظر دور داشت. بهاء و برادرش صبح ازل توانستند بعد از حذف ديگر مدعيان رهبري بابيه، نظير فردي به نام عظيم، رهبري اين جريان را به دست بگيرند و به مدت ده سال در بغداد همان روند سياسي تند را عليه قاجاريه و علما دنبال کنند، که البته موفقيتي برايشان در برنداشت. وقوع اتفاقات مهم در ايران عصر ناصري در اين دوره ده ساله نظير جنگ هرات و تجزيه آن از ايران، تأسيس فراموشخانه ملکم و تعطيل آن به همت آيتالله حاج ملا علي کني، عزيمت ملکم به بغداد و اوج گرفتن تحرکات ضداسلامي آخوندزاده، روي کار آمدن ميرزا حسينخان سپهسالار و طرح مسائل جديد در ايران که بعضي از آن موارد ميتوانست به ترويج بهائيت، البته نه در يک فضاي متشنج بلکه فضايي آرام، کمک کند، در کنار ناکام ماندن حرکتهاي تند و مسلحانه بابيان منجر به تغيير رويه بهائيان از براندازي علني به براندازي نرم شد و تحت پوشش اعلام اطاعت بهائيان از هر رژيم و حکومتي صورت گرفت. حسينعلي بهاء در اين باره ميگويد: «اين حزب (بهائيت) در مملکت هر دولتي ساکن شوند بايد به امانت و صدق و صفا با آن دولت رفتار نمايند . »{4}
عباس افندي هم ميگويد: «بر احباي الهي اطاعت اوامر و احکام اعليحضرت پادشاهي است آنچه امر فرمايد اطاعت کنند. و همچنين کمال تمکين و انقياد [را] به جميع اولياي امور داشته باشند» .{5}
بهائيان به اين نتيجه رسيده بودند که به جاي درگيري با دولتها و مردم، با اعلام عدم مداخله در سياست، حاشيه امنيتي براي ترويج تفکر خود و براندازي نرم ايجاد کنند. آنها در اين مسير، ضمن تمجيد از پادشاهان و عادل خواندن آنان، به روحانيت شيعه حمله و آنها را به جرم! جدا نشمردن دين از سياست و مداخله در سياست، متهم به مخالفت با سلطنت کرده و ميکنند. هوشمند فتح اعظم در توجيه اين ادعا مينويسد:
« وقتي ديانتي ظاهر ميشود جميع مردم صغير و کبير با آن مخالفت ميکنند و بر هدم بنيانش متحد و متفق ميگردند زيرا ديانت به هنگام ظهورش مخالف جميع انتظارات ملل است.{6} ما نيز خود سياستي داريم... به اسبابي معنوي به تعديل عالم اخلاق پردازيم نه آن که تمسک به وسايل ماديه سياسيه جوييم، به قوايي ملکوتي تدريجاً قلوب را تقليب و مسخر نماييم» .{7{
در همين زمينه رهبران بهائي به اتباع خود توصيه مينمايند: «امور اداريه را به دل و جان قبول نمايند بلکه سعي موفور در تحصيل آن مبذول دارند... ادامه حاظرات امريه ادبيه بينهايت اين ايام لازم و مفيد و حشر و آميزش با رجال دولت و ملت از لوازم ضروريه محسوب ولي زنهار اين مخالطه و معاشرت سبب گردد که متدرجاً اجله احباب و اصحاب، مجذوب و مفتون محيط پرشور و آشوب احزاب و سياسيون گردند و از حزب... منفصل و منسلخ شوند» .{8{
"حزب بهائي ظاهراً اعضاي خود را از مداخله در امور آشکار سياسي بازميدارد و در عين حال آنها را به نفوذ در امور اداري، تجاري، صنعتي، زراعي و معارف و علوم تشويقميکند.{9{ظهور افرادي نظير هژبر يزداني، حبيب ثابت، عبدالکريم ايادي، عينالملک هويدا، دکتر ذبيح الله قربان، ظاهراً در همين راستا قابل تعريف است، هر چند برخي از آنان در عاليترين مقامات سياسي دولتي نيز حضور داشتند. دستيابي به چنين موقعيتي فقط در سايه سياست انقياد از حکومت و البته حمايت بيگانگان حاصل ميشد. اين که عباس افندي تأکيد ميکند:
« اي احباي الهي، بايد سرير سلطنت هر تاجداري را خاضع گرديد و سُدّه ملوکانه هر شهريار کامل را خاشع شويد» و يا «بر احباي الهي اطاعت اوامر و احکام اعليحضرت پادشاهي است آنچه امر فرمايد اطاعت کنند و همچنين کمال تمکين و انقياد را به جميع اولياي امور داشته باشند» {10}، تاکتيکي است جهت خروج از بحران و بنبست سياسي و گشودن فضاهاي حياتي جهت تنفس حزب سياسي بهائي و پيشبرد اهداف حزب در قالبي جديد. البته بايد در نظر داشت که اعلام اينگونه انقياد در برابر هر پادشاهي، علاوه بر منافع يادشده براي حزب بهائيت، ميتواند منجر به حاشيه رانده شدن طرف اصلي ماجرا يعني جامعه اسلامي و علماي دين شود که بر اساس آموزههاي الهي و آسماني دين اسلام در مقابل ظالمين و ارباب قدرت که به مردم ستم روا ميدارند ميايستند. توصيه عمومي رهبران و تشکيلات بهائي به پيروان خود اين است که در امور اداري مربوط به محفل بهائيان نظير برقراري جلسات، انجام تبليغات، تشکيل مدارس و چاپ کتب و... بايد تابع حکومت باشند، اما در عين اطاعت «همت بليغ و سعي مستمر به رسائل مشروعه مبذول دارند تا اولياي حکومت محلي و مرکزي اقليم خويش را به صرافت طبع و طيب خاطر تخفيف و تعديل و تبديل احکام مقرره خويش دهند... اما در امور وجدانيه از قبيل تبري و انکار و کتمان عقيده که تعلق به اصل امر و عقايد ا ساسيه اهل بهاء دارد بهائيان در کل اقطار شهادت را بـر اطـاعـت مـقـدم شمرند.{11}
محافل بهائيان همچنين توصيه ميکند که بهائيان هر شهر و محل در صورت برخورد با مشکلات به اولياي امور مراجعه کنند و در آن شهر کميتهاي يا هيئتي را جهت ارتباط با اولياي امور تشکيل دهند.{12} بهائيان سياست خود را در خصوص ارتباط با سياستمداران و اصحاب قدرت تحت عنوان «اطاعت فعال» مطرح ميکردند. در آستانه تشکيل حزب رستاخيز، سياست آنها اعلام وفاداري کتبي به اعليحضرت همايوني» احترام به قانون اساسي و تمکين و تحسين از اصول نهضت ترقي تعالي ايران که به نام انقلاب ششم بهمن معروف است» بود. آنها خود را مطيع فعال معرفي ميکردند نه بيطرف بياعتنا.{13{
تا اينجا ديديم که شعار عدم مداخله در سياست پوششي براي انجام امور سياسي از سوي حزب بهائيت است نه رکني از ارکان اساسي آن، و در عمل نيز موارد نقض فراواني براي رد اين ادعاي آنان وجود دارد. مداخله اين حزب در امور سياسي نظير کودتاي سوم اسفند 1299 و شرکت اعضاي مهم آن در سطوح عاليه حکومت پهلوي حکايت از بطلان اين ادعا دارد. اما اين حکم ظاهراً ابعاد و معاني ديگري هم دارد. گاهي اوقات مراد آنان از اين موضوع، عدم دخالت در براندازي حکومتهاست. اين شعار در زماني مطرح ميشود که توان انجام براندازي وجود ندارد. اما در صورت پيدا شدن زمينه و امکان وقوع، از همکاري و همراهي با جريانهاي برانداز نيز کوتاهي نميکنند. نظير آنچه در عثماني و ايران رخ داد و منجر به انقراض خلافت عثماني و سلطنت قاجاريه شد که در هر دو مورد چهرههاي بهائي حضور دارند. گاهي اوقات منظور وارد نشدن در دعواهاي سياسي است که البته توجيهشان اين است که بهائيت مسلکي جهاني و کلي است و اگر وارد در تنازعات سياسي ـ حزبي شود، شموليت خود را از دست ميدهد. و گاهي نيز منظورشان جلوگيري از جذب افراد بهائي در گروهها و
احزابي است که منجر به جدايي آنها از حزب بهائي خواهد شد. در اينجا بهائيت در قالب يک حزب قد علم ميکند و اعضاي خود را از عضويت در احزاب ديگر منع ميکند. بهائيان ميترسند که «اگر فردي بهائي عضو حزبي سياسي شود مرام و مقصد کداميک را ترويج و تبليغ خواهد کرد» ، و در صورت تعارض و تناقض بين حکم بهائيت با اصلي از اصول حزب سياسي، چه روشي اتخاذ خواهد نمود؟{14{
البته اين براي بهائيت که خود يک حزب سياسي است بسيار خطرناک است. بنابراين به اتباع خود ميگويند:
« اگر بهائيت را انتخاب کرده يا ميکنم بايد به حکم عقل دست از عقايد ديگر بشويم و اگر به عقايد ديگر تمايلي دارم بايد چشم از بهائيت بپوشم. بهاء گفته است اي پسر ارض اگر مرا خواهي جز مرا مخواه... زيرا اراده من و غير من چون آب و آتش در يک دل و قلب نگنجد» .{15{
به همين دليل وقتي فردي بهائي به کشور ديگري سفر ميکند، به ويژه جوانان و دانشجويان، موظفند خود را به تشکيلات بهائي در آن کشور معرفي کنند تا در ظل صيانت محافل مقدسه روحانيه» در آيند و از جذب شدن در احزاب ديگر خودداري نمايند. بنابراين، شعار عدم مداخله در سياست دستوري حزبي براي حفظ و صيانت حزب بهائيت از برخورد حکومتها و جلوگيري از جذب شدن بهائيان در ساير جريانات است، وگرنه ذات دعاوي و اقدامات بهائيان و پيوستگي سران آن با قدرتهاي جهاني، جز عملي سياسي نبوده و آنان عدم پايبندي خود به اين شعار را مکرر نشان دادهاند. پيدايش انشعابهاي درون فرقهاي و نبرد براي کسب رهبري فرقه، نوعي ديگر از فعاليت سياسي است. پس از اعدام عليمحمد باب، پيروانش براي کسب جانشيني او با يکديگر به ستيزه برخاستند، اين ستيزه باعث شد بابيان به دو شاخه ازلي به رهـبـري يحيي صبح ازل، و بهائي به رهبري حسينعلي بهاء، که هر دو برادر بودند، تقسيم شوند. موج ترور و خونريزي ميان طرفداران اين دو گروه، رفتار سلاطين و خوانين و ديگر قدرتطلبان را تداعي ميکند. حسينعلي که لقب بهاءالله را به خود اختصاص داده بود، در 1309ق درگذشت. او از فرزندان خود با عنوان اغصان تعبير کرده و عباس را به عنوان غُصن اعظم و محمدعلي را به عنوان غصن اکبر معرفي کرد. بنا بر وصيت او ميبايست ابتدا عباس جانشينش ميشد و پس از او، محمدعلي به اين مقام ميرسيد (قد اصطفينا الاکبر بعد الاعظم). اما دو برادر به اين امر الهي! پايبند نمانده جنگ بين آنان بر سر جانشيني پدر شدت گرفت. هنگامه برپا شد و کار به فحش و ناسزا و نسبتهاي غيراخلاقي به يکديگر کشيد. بدينگونه بهائيان نيز به دو شاخه ثابت (پيروان عباس افندي) و موحد (پيروان ميرزا محمدعلي) تقسيم شدند و هر کدام ديگري را ناقض و مشرک خوانده در ثبات موقعيت خويش کوشيد.{16} در قاموس سياست، اينها همه ماهيت سياسي داشته و نوعي سياستورزي تلقي ميشوند. افزون بر اين، حضور بهائيان در تحولات سياسي ايران معاصر از مصاديق بارز فعاليت سياسي است. نـقـش ويـرانـگـر آنـان در واگـرايـيها و بحرانهاي مشروطيت، حضور آنان در فعاليتهاي تروريستي کميته مجازات، نقش آنان در متلاشي ساختن نـهـضـت جـنـگـل، حـضـور آنـان در بـالاتـريـن و حساسترين موقعيتها و مناصب سياسي حکومت پهلوي اول و دوم و بنابراين، نقش آنان در تعميق وابستگي کشور به بيگانگان و تحکيم سلطه استعمار و امپرياليسم بر مملکت، در اين مقال نميگنجد. (ايام: موضوعات فوق در مقالات گوناگون ويژهنامه حاضر بررسي شدهاند). اما صرفنظر از جهتگيري و ماهيت اين فعاليتها و اين که آيا در راستاي منافع ملي بودند يا منافع بيگانگان، تنها به طرح اين پرسش بسنده ميشود که پارادوکس ميان آن فتاوي محکم مبني بر عدم مداخله در سياست و اين حضور غيرقابل انکار در امور سياسي را چگونه ميتوان توجيه کرد؟! آيا بايد واقعيات عيني تاريخ را انکار کرد يا اصالت و صداقت فتاوا و مفتيان ياد شده را؟ بدينترتيب، راز حمايت بيدريغ قدرتهاي استعماري از بهائيان روشن ميگردد. روشن است که در دنياي سياست و جهان مبتني بر اصالت سود، قدرتهاي خارجي از هيچ فرد، گروه يا جرياني حمايت نميکنند مگر آن که آن را در پيوند با خود و در راستاي منافع خويش بدانند. به راستي صرفنظر از نقض حقوق بشر در سطح کلان و گسترده به وسيله قدرتهاي مسلط جهان، در ديگر نقاط جهان و از جمله در ايران عصر پهلوي که جوانان تحصيلکرده و علماوانديشمندان به جرم مبارزه براي حفظ هويت ملي و کسب استقلال، به مسلخ فرستاده ميشدند، چگونه است که ملت ايران چندان حمايتي از سوي قدرتهاي جهاني مدعي حقوق بشر نميديدند؟ و اکنون چگونه است که همان قدرتها از هيچ کوششي براي رشد و ارتقاي آنها دريغ نميورزند؟ پاسخ با توجه به ماهيت نظام سلطه، و پيشينه بهاييت، ناگفته پيدا است.
.......................................
پانوشتها:
{1}.سيد محمدباقر نجفي. بهائيان. تهران، طهوري، 1357. صص 755 بـه بـعـد.
{2}.همان، ص758.
{3}.عباس افندي (عبدالبهاء)، رساله سياسيه، صص 25-21.
{4} .مجله اخبار امري، ايران، شماره 7-8 (مهر و آبان)، 1344.
{5}.دکتر اسلمنت، بهاءالله و عصر جديد، چاپ حيفا، 1932، ص 302.
{6}. آهنگ بديع، سال دوم، ص4.
{7}.همان منبع.
{8}.شوقي افندي، اخبار امري ايران، شماره 9، دي ماه1324.
{9} . اخبار امري، سال 39، مهر و آبان، شماره 7-8، صص 502 و503.
{10}. عباس افندي، رساله سياسيه، ص 35؛ دکتر اسلمنت، بهاءالله و عصر جديد،
ص302.
{11}. بخشنامه محفل بهائيان، مجله اخبار امري، سال 57، ش 19، 11 تا 29 اسفند
1357، صص 9 و 10
{12}. ابلاغات محفل روحاني ملي بهائيان ايران، اخبار امري، سال 1353، ش 8، ص 218.
{13}. اخبار امري، سال 1353، ش 19، صص 536-537 .
{14}. دکتر محمود مجذوب. «چرا از مداخله در سياست ممنوعيم» ، آهنگ بديع، سال 20 ( 1344)، ش 8، صص305-307 و 323.
{15}. مظفر يوسفيان، «چرا در سياست دخالت نميکنيم» ، آهنگ بديع، سال نهم، ش 2، صص 3-7، 27-23.
{16}. عبدالکريم موسوي. نقطه اولي! جمال ابهي! مرکز ميثاق! تهران، جهان، 1348. صص 137-146 و 155-152.
و همچنين منبع مابقي مطالب بر گرفته از:
- اسماعيل رائين. انشعاب در بهائيت، پس از مرگ شوقي رباني. تهران، مؤسسه تحقيقي رائين، 1357. صص 115-100 .
- رد اتهام وابستگي سياسي بهائيان به اسرائيل و صهيونيسم. شهر النور، 137، خرداد 1359، ص 4.
- بهرام افراسيابي. تاريخ جامع بهائيت (نوماسوني). تهران، سخن، 1368. ص 408.
- رائين، پيشين، ص 124.
نماينده شازند در مجلس شوراي اسلامي گفت: حمايت و مجيزگويي فرقه ضاله بهائيت براي کسب رأي
هيچ جايگاهي ندارد و يک نيرنگ انتخاباتي است.
محمود احمدي بي غش روز جمعه در گفتگو با خبرنگار پارلماني ايرنا، با تقبيح اقدام برخي از داوطلبان انتخابات رياست جمهوري و طرفداران آنها در حمايت از فرقه ضاله بهائيت اظهار داشت: برخيها براي کسب راي، اصول نظام جمهوري اسلامي ايران را زير سوال مي برند و تلاش مي کنند به هر قيمتي که شده راي کسب کنند.
وي تأکيد کرد: اين اظهارنظرها مبني بر اين که بهائيان در ايران داراي حقوق شهروندي هستند غيرقانوني و تخلف انتخاباتي است.
عضو شوراي مرکزي فراکسيون اصولگرايان مجلس يادآور شد: بهائيت فرقهاي است که از نظر دين مبين اسلام، قانون و بزرگان، ضاله شناخته شده است.
احمدي بي غش يادآور شد: قطعاً دستگاه هاي نظارتي بر انتخابات اين اظهارنظرها را مدنظر دارند، مجيزگويي يک فرقه ضاله براي کسب رأي خلاف قانون اساسي است.
وي همچنين نسبت به وعده ها و شعارهاي برخي از نامزدهاي انتخابات دهمين دوره رياست جمهوري انتقاد کرد.
وي گفت: هر نامزدي اگر جز اين مطلب به مردم وعده بدهد که اگر به من اعتماد کردند و رأي آوردم قول مي دهم خدمتگزار خوبي در چارچوب قانون اساسي باشم، دروغ مي گويد.
عضو کميسيون امنيت ملي و سياست خارجي مجلس ادامه داد: همه اختيارات در ايران در حيطه وظايف رئيس جمهوري نيست، هر فردي که رئيس قوه مجريه مي شود هر کاري از دستش بر نمي آيد.
احمدي بي غش تأکيد کرد: مردم ايران بسيار هوشيار هستند و به همه حرف ها و شعارها گوش مي دهند، اما رأي آنها به اصلح ترين نامزدها خواهد بود. کساني که با دروغ، فريب و نيرنگ مي خواهند رأي مردم را بربايند و خودشان را مثبت قلمداد کنند مطمئناً در آينده شرمنده دروغهاي خود خواهند شد.
نماينده مردم شازند در مجلس يادآور شد: تجربه نشان داده کساني که غلو مي کنند و حرف هاي کذب مي زنند مردم به آنها اقبالي ندارند. شايد در جلسات انتخاباتي آنها شرکت کنند و به سخنان آنها گوش دهند اما به معناي قبول وعده هاي آنها نيست.
احمدي بي غش گفت: وظايف رئيس جمهوري در قانون اساسي مشخص شده است، اگر يک رئيس جمهور کوچکترين اقدامي خارج از وظايف خود کند، مجلس وي را بازخواست مي کند.
بهائيت (به رهبري حسينعلي بهاء و جانشينش عباس افندي) روابط با روسيه را تا سالهاي جنگ جهاني اول ادامه داد ولي پس از آن، به علت فروپاشي امپراتوري تزاري (كه بر اثر حملات آلمان از خارج، و شورش ملت روسيه بر ضد استبداد تزار از داخل، صورت گرفت) پيشواي وقت اين فرقه (عباس افندي) قبلهِاش را از پايتخت تزار به لندن تغيير داد و آثار اين چرخش سياسي نيز به زودي خود را نشان داد.
اعطاي لقب و نشان از سوي لندن به عباس افندي، و ثناگويي رسمي وي از جرج پنجم، جلوهِ بارز اين چرخش بود (ايام: در اين باره به تفصيل در مقالهِ «بهائيت و انگليس» سخن رفته است) و جلوهِ ديگر آن، اقدام افندي به گردآوري و محو جميع نسخههاي «كشف الغطاء عن حيل الاعداء» (چاپ تركستان روسيه) بود كه به دستور خود افندي و به قلم ميرزا ابوالفضل گلپايگاني (و چند تن ديگر از مبلغان شهير بهائي) در
ردّ كتاب نقطه الكاف1 و مصحح و مقدمه نويس آن: ادوارد براون انگليسي، نوشته شده و در آن، تعريضاتي به سياست انگليس صورت گرفته بود. ولي چون چاپ كتاب مزبور زماناً «مصادف بود با پيروزي قشون انگلستان در حيفا، و قبول اطاعت و خدمتگزاري جميع بهائيان نسبت به حكام انگليسي در منطقهِ زير نفوذ انگلستان، عباس افندي صلاح نديد كه كتاب كشف الغطاء با دارا بودن چنان مايههاي ضد انگليسي، و در حالي كه زد و بندهايي صورت پذيرفته بود، انتشار يابد. از اين روي دستور داد پس از جمع آوري دقيق، جميع نسخههاي كشف الغطاء را بسوزانند كه... [تنها] تعداد انگشت شماري از آن در كتابخانههاي انگلستان و فرانسه، و چند نسخهاي در ايران، آن هم در كتابخانههاي خصوصي و محرمانهِ بهائيان، از اين فرمان جان سالم بدر بردند» .2
به نوشتهِ استاد محيط طباطبايي: كشف الغطاء به دستور و نظارت عبدالبهاء و به دستياري ميرزا ابوالفضل گلپايگاني و اديب طالقاني و نعيم سدهي و سمندر قزويني و مهدي گلپايگاني (از فعالان و مبلغان بهائيت) در ردّ مقدمهِ فارسي و انگليسي و تاريخ قديم تازه چاپ به نام نقطه الكاف، از سال 1330 تا 1334 ق تنظيم و تدوين و در عشقآباد روسيه به چاپ رسيده و آمادهِ انتشار شد. اما «سقوط فلسطين به دست انگليسيها و پيدايش مصالح تازهاي كه براثر انقلاب روسيه قوّت جانب گرفته بود سبب شد كه هزاران نسخهِ آمادهِ انتشار از آن به آتش نابود گردد» .3 تلقي و تحليل شاهدان عيني مطلع (همچون عبدالحسين آيتي و فضل الله صبحي، مبلغان مستبصر بهائي) نيز از علت جمع آوري نسخ كشف الغطاء، همين است.4
--------------------------------------------------
پينوشتها:
1. نقطه الكاف از مآخذ تاريخي كهن بابيه است كه مشخصات كامل كتابشناسي آن از قرار زير است: نقطه الكاف در تاريخ ظهور باب و وقايع هشت سال اول از تاريخ بابيه، حاجي ميرزا جاني كاشاني، به سعي و اهتمام ادوارد براون، ليدن 1328ق / 1910م. مرحوم استاد محيط طباطبايي البته در انتساب نسخهِ يادشده به شخص ميرزا جاني كاشاني، تأملات محققانهاي داشت و آن را مربوط به فرد ديگري از قدماي بابيه ميدانست. ر.ك، مقالات ايشان در ماهنامهِ گوهر، نشريهِ بنياد نيكوكاري نورياني، تابستان و پاييز 1355ش 2. بهائيان، محمد باقر نجفي، چاپ اول، ص 390 3. ر.ك، «از تحقيق و تتبع تا تصديق و تبليغ فرق بسيار است» ، محيط طباطبايي، گوهر، سال 4، ش 2، ارديبهشت 1355، ص 113 به بعد 4. ر.ك، كشف الحيل، آيتي، چ 4: 2/160؛ خاطرات صبحي دربارهِ بابيگري و بهائيگري، صص 127ـ134؛ اسناد و مدارك درباره بهائيگري، صص 92ـ96.
یکی از ادعاهای بهاالله همچون باب مساله امیت یا همان درس ناخواندن و عدم کسب علوم به شیوه متداول روز می باشد. ایشان چون ادعای پیغمبری داشته اند خواسته اند به شیوه انبیا پیشین که دارای علم الهی لدنی بودند و علمشان را به صورت اکتسابی به دست نیاورده بودند، داعیه ی پیغمبری خود را از این طریق به اثبات برسانند لذا در موارد مختلف این ادعا را مطرح کرده اند از جمله :
چنان که در نامه به ناصرالدین شاه می نویسند :
" ما قَرئتُ ما عِندَ النّاسِ مِنَ العُلُومِ وَ ما دَخَلتُ المَدارِسَ. فَسئَلِ المَدینَةَ الَّتی کُنتُ فیها لِتُوقِنَ بِأنّی لَستُ مِنَ الکاذبین "
من از علوم بشری چیزی نخوانده ام و به مدارس نیز نرفته ام و اگر می خواهی بدانی که دروغ نمی گویم از هم شهریان من بپرس.
مقاله ی شخصی سیاح ص 117
فاضل مازندرانی از مبلغین بهائی در کتاب اسرارالآثار ، جلد یک ، صفحه191 از قول جناب بهاءالله چنین آورده است :
" إنّا ما قَرَئنا کُتُبَ القَومِ و ما أطلَعنا بِما عِندَهُم مِنَ العُلُومِ. کُلَّما أرَدنا أن نَذکُرَ بَیاناتِ العُلَماءِ وَ الحُکَماءِ یَظهَرُ ما ظَهَر فِی العالَمِ وَ ما فِی الکُتُبِ وَ الزُّبُرِ فی لوحٍ أمامَ وَجهِ رَبِّکَ نَری وَ نَکتُبُ "
هر آینه ما کتاب های مردمان را نخواندیم و از علومشان آگاه نیستیم هرآن گاه که خواستیم بیانات عالمان و حکیمان را یادآور شویم در پیش روی پروردگارت آنچه در کتب و صحف عالم بود آشکار می گشت ما هم می دیدیم و می نوشتیم.
دوستان بهایی با استناد به این مطلب سعی بر اثبات امی بودن جناب بها و لدنی دانستن علوم ایشان دارند.
در حالی که بررسی کتب جناب بهاءالله نشان می دهد که این سخن، داعیه ای گزاف و خلاف است و منقولات ایشان از راه مطالعه ی مستقیم کتب به دست آمده و علومشان اکتسابی است نه الهی . به برخی شواهد بر این مدعا اشاره می کنم :
1- آواره در ص 256 و 257 الکواکب الدریة ج یک می نویسد:
"و در سن صباوت چون به خواندن و نوشتن پرداخت بر اهمیت خود بیفزود و در انظار جلوه ای غریب نمود و چون به حدّ بلوغ بالغ گشت به مجامع و مجالس وزراء و بزرگان و علما و امرا و ارکان دولت خود را به نطق و بیان و عقل و وجدان معرفی فرمود. "
2- در ص 143 کتاب ایقان راجع به حاج کریم خان کرمانی چنین آمده :
این بنده اقبال به ملاحظه ی کلمات غیر نداشته و ندارم و لیکن چون جمعی از احوال ایشان سؤال نموده و مستفسر شده بودند لهذا لازم گشت که قدری در کتب او ملاحظه رود و جواب سائلین بعد از معرفت و بصیرت داده شود! باری کتب عربیه او به دست نیفتاد! تا این که شخصی روزی ذکر نمود کتابی از ایشان که مسمی به إرشاد العوام است در این بلد یافت می شود... با وجود این، کتاب را طلب نموده چند روز معدود نزد بنده بود و گویا دو مرتبه! در او ملاحظه شد. از قضا مرتبه ی ثانی جایی به دست آمد که حکایت معراج سید لولاک بود.
جناب میرزا حسینعلی نوری چگونه می تواند دارای علم لدنی باشد و چگونه می تواند داعیه ی امی بودن داشته باشد در حالی که برای پاسخگویی به سوالاتی که در مورد حاج کریم خان کرمانی از ایشان می شود مجبور به مراجعه به کتب ایشان می شود و دوبار یکی از کتابهای ایشان را مطالعه می کند . چگونه شده است که این بار مطالب این کتاب برای ایشان بدون مطالعه گشوده نشده است و ایشان مجبور به مطالعه این کتاب شده اند ؟!!
3- در صحیفه ی شطّیه که در ص 285 رحیق مختوم و ص330 جزء چهارم مائده ی آسمانی آمده، چنین می نگارد:
" و در فرقان بسیار آیات دلیل بر این است، اگرچه نفس آیه در نظر نیست! و لکن مضامین آن آیات بدین قرار است مثلاً « هُوَ الَّذی خَلَقَکُم وَ رَزَقَکُم أفَلا تُبصِرُون وَ هُوَ الَّذی أنبَتَ مِنَ الأرضِ نَباتاً حَسَناً أفَلا تُؤمِنُون وَ أنزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً أفَلا تَشکُرُون وَ خَلَقَ السَّمواتِ وَ الأرضَ وَ ما بَینَهُما وَ أسکَنَ الجِبالَ! فَضلاً مِن عِندِهِ وَ قَلیلاً مِنکُم ما تَفقَهُون! "
چطور است که جناب بهاءالله که داعیه ی امی بودن و آشکار شدن محتوای صحف و کتب برای خویش را دارند ، به محتوای مهمترین کتاب آسمانی یعنی قرآن احاطه ندارد و محتوای این کتاب برای ایشان آشکار نمی شود و آیات قرآن را اشتباه می نگارد ؟؟!!
از همین موارد به خوبی برمی آید که ایشان صاحب علم لدنی نبوده ، زیرا اگر چنان می بود، چرا ایشان نتوانسته است کتب عربی حاج کریم خان را ببیند؟ و چرا چند شبانه روز کتاب إرشاد العوام را عاریه گرفته است؟ و چرا دو مرتبه آن را خوانده است؟ و چرا اصل آیات قرآن را نتوانسته ببیند که مضامین ساختگی و مغلوطی از آنها را نگاشته است؟ و بسیاری چراهای بی جواب دیگر؛ و سرانجام هر حق جوی بصیری گواهی می دهد که داعیه ی امیّت ایشان نادرست و مبطل دعاوی دیگرشان است.
لذا با اثبات عدم امیت جناب بها بر اساس موارد فوق که از کتب و اسناد معتبر خود بهائیان انجام شده مشخص می گردد که داعیه ی نبوت ایشان هم داعیه ای گزاف و بیهوده می باشد و ایشان به این ترتیب نمی توانسته اند پیامبر خدا باشند، زیرا شرط اول پیغمبری که امیت و بهرمندی از علم وهبی الهی می باشد را دارا نبوده اند.
حجاب پيش از اسلام نيز در جوامع گوناگون وجود داشته است. زيرا پديده اي فطري شخصيت طلبي هر انسان با شرافت، را در هر زمان و مكان به سمت دست يابي به ارزش هاي متعالي مي كشاند و بدون شك حجاب يكي از ارزشها به حساب مي آيد، چرا كه رعايت آن شخصيت انسان را تضمين مي كند.
فطري بودن پوشش : حجاب و پوشش در تمام اديان و مذاهب جايگاه خاصي است و يكي از دلايل اساسي آن اين است كه حجاب و عفاف يك امر فطري است. اگر به لباس ملي كشورهاي جهان بنگريم، به خوبي حجاب و پوشش زن را در آن مي بينيم. دقن در لباس ملي كشورها ما را از ورق زدن كتب تاريخي براي يافتن ملل و اقوامي كه زنان آنها داراي حجاب بوده اند، بي نياز مي سازد و به خوبي اثبات مي كند كه حجاب در ميان اكثر ملت هاي جهان معمول بوده و اختصاص به مذهب يا ملت خاصي نداشته است. تمام اديان آسماني، حجاب و پوشش زن را واجب و لازم شمرده اند و جامعه بشري را به سوي آن دعوت كرده اند، زيرا لزوم پوشش و حجاب به طور طبيعي در فطرت زنان به وديعه نهاده شده است و احكام و دستورهاي اديان الهي هماهنگ و همسو با فطرت انساني تشريح شده است. پس در همه اديان الهي پوشش و حجاب زن واجب گشته است.
در اديان زرتشت، يهودي، مسيحيت و اسلام، حجاب زنان امري لازم بوده است. كتاب هاي مقدس مذهبي، دستورها و احكام ديني، آداب و رسوم سيره عملي پيروان اين اديان الهي، بهترين شاهد و گواه اين مدعاست.
حجاب در شريعت زرتشت : " آشو زرتشت" با توصيه ها و اندرزهاي خود، كوشيده است تا پايه هاي حجابي را كه زنان ايراني به عنوان يك فرهنگ ملي در ظاهر عرف خود رعايت مي كنند، در عمق روح آنان مستحكم نمايد و از اين راه ضمانت اجراي قانون حجاب را در آينده نيز تامين نمايد و بدين سان، جامعه خويش را در مقابل امكان انحرافهاي اخلاقي پنهان بيمه كند.در كتاب پوشاك باستاني ايرانيان در ذيل عنوان " پوشاگ اقليت هاي ميهن ما " در مورد حجاب زنان زرتشتي چنين مي خوانيم :
" اين پوشاك كه بانوان زرتشتي از آن استفاده مي كنند، شباهتي بسيار نزديك به پوشاك بانوان نقاط ديگر كشور ما دارد، چنانچه روسري آنان از نظر شكل و طرز استفاده، نظير روسري بانوان بختياري است و پيراهن شبيه پيراهن بانوان لر در گذشته نزديك است و شلوار از لحاظ شكل و برش، همان شلوار بانوان كرد آذربايجان غربي است و كلاهك، همان كلاهك بانوان بندري است."
حجاب در شريعت يهود : رواج حجاب در بين زنان قوم يهود، مطلبي نيست كه كسي بتواند آن را مورد انكار يا ترديد خود قرار دهد. مورخين نه تنها از مرسوم بودن حجاب در بين زنان يهود سخن گفته اند، بلكه به افراط ها و سخت گيري هاي بيشمار آنان نيز در اين زمينه تصريح كرده اند. در كتاب " حجاب در اسلام " آمده است :
" گرچه پوشش در بين عرب مرسوم نبود و اسلام آن را بوجود آورد، ولي در ملل غير عرب به شديدترين شكل رواج داشت. در ايران و در بين يهود و مللي كه از فكر يهود پيروي مي كردند، حجاب به مراتب شديدتر از آنچه اسلام مي خواست وجود داشت. در بين اين ملتها وجه و كفين ( صورت و كف دستها) هم پوشيده مي شد. حتي در بعضي از ملتها سخن از پوشيدن زن و چهره زن نبود، بلكه سخن از قايم كردن زن بود و اين فكر را به صورت يك عادت سفت و سخت درآورده بودند."
ويل دورانت كه معمولا سعي مي كند موارد برهنگي يا احيانا تزيينات و آرايش هاي زنان هر قوم را با آب و تاب برهنگي نقل كند تا آن را طبيعي جلوه دهد، در اين مورد مي گويد : " در طول قرون وسطي، يهوديان همچنان زنان خويش را با البسه فاخر مي آراستند، لكن به آنها اجازه نمي دادند كه با سر عريان به ميان مردم روند. نپوشاندن موي سر، خلافي بود كه مرتكب را مستوجب طلاق مي ساخت. از جمله تعاليم شرعي يكي آن بود كه مرد يهودي نبايد در حضور زني كه موي سرش هويداست، دست به درگاه خدا بردارد."
حجاب در مسيحيت : همان طور كه اشاره شد، اديان الهي، به خاطر تناسبشان با فطرت و احكام كلي، جهت و شيوه واحدي دارند. در مسيحيت همانند دين زرتشت و يهود، حجاب زنان امري واجب به شمار مي آمده است. " جرجي زيدان" دانشمند مسيحي در اين باره مي گويد: " اگر مقصود از حجاب، پوشانيدن تن و بدن است، اين وضع قبل از اسلام و حتي پيش از ظهور دين مسيح، معمول بوده است و آثار آن هنوز در خود اروپا باقي مانده است."
مسيحيت نه تنها احكام شريعت يهود در مورد حجاب زنان را تغيير نداده و قوانين شديد آن را استمرار بخشيده است، بلكه در برخي موارد قدم را فراتر نهاده و با تاكيد بيشتري وجوب حجاب را مطرح ساخته است، زيرا در شريعت يهود، تشكيل خانواده و ازدواج امري مقدس محسوب مي شد و حتي در كتاب " تاريخ " تمدن آمده است كه : " ازدواج در سن بيست سالگي اجباري بود، اما از ديدگاه مسيحيت كه تجرد، مقدس شمرده شده است، جاي هيچ شبهه اي باقي نخواهد ماند كه براي از بين رفتن تحريك و تهييج، اين مكتب زنان را به رعايت پوشش كامل و دوري از آرايش و تزئين، به صورت شديدتري فراخوانده است."
حجاب در اسلام : اسلام كه آخرين آيين الهي و بالطبع كامل ترين دين است و براي هميشه و همه بشريت، از طرف خداوند عالم نازل شده است، لباس را " هديه الهي" معرفي نموده و وجوب پوشش زنان را با تعديل و انتظام مناسبي به جامعه بشري ارزاني داشته است. از انحرافات و يا افراط و تفريط هايي كه پيرامون پوشش زنان وجود داشته است، اجتناب نموده و در تشريح قانون، حد و مرزي متناسب با غرايز انساني را در نظر گرفته است. در حجاب اسلامي، سهل انگاري هاي مضر و سختگيريهاي بي مورد وجود ندارد. حجاب اسلامي آن گونه كه غرب تبليغ مي كند به معناي حبس زن در خانه يا پرده نشيني و دوري از شركت در مسايل اجتماعي نيست، بلكه بدين معناست كه زن در معاشرت خود با مردان بيگانه، موي سر و اندام خود را بپوشاند و به جلوه گري و خود نمايي نپردازد. با توجه به غريزه قدرتمند جنسي، احكام و دستورهاي اسلام، تدابيري است كه خداوند براي تعديل و رام كردن و همچنين ارضاي صحيح اين غريزه، تشريح فرموده است.
آن چه میتوان دربارة حجاب و فلسفة آن بیان کرد این است که: عفت و پاکدامنی، با آفرینش و فطرت زن به هم آمیخته است، و در آفرینش او، جایگاه عظیم و بلندی دارد که هم خود زنان خواهان عفت و پاکدامنی هستند و هم دیگران زن را با این ویژگی میخواهند. اسلام نیز آفرینش زن و صلاح و خیر جامعه را در نظر گرفته، و حجاب را لازم شمرده تا عفت برونی زن، با عفت درونی او هماهنگ و بنیان خانواده مستحکم گردد و زن همچون کالای ناچیزی در معرض همگان قرار نگیرد.
قرآن مسأله حجاب را در چند آیه، یادآوری و در بعضی از آنها به حکمت و فلسفة آن هم اشاره کرده است که برخی از آنها عبارتند از:
1. پاکی دلهای مردان و زنان و آلوده نشدن آنها: در مکتب قرآن، علاوه بر بهداشت جسمی (که در دنیا مطرح است) یک نوع بهداشت روحی و روانی هم وجود دارد که چنانچه مراعات نشود، روح مسموم میشود، و آثار خطرناکی را در پی دارد که از مسمومیت جسمی به مراتب خطرناکتر است. در برخی آیات، به رعایت این نوع از بهداشت توصیه شده است.
قرآن، در آیة 53 سوره احزاب در مورد روبرو شدن و صحبت کردن با زنان پیامبر میفرماید:
"...وَ إِذَا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتَـَعًا فَسْاَلُوهُنَّ مِن وَرَآءِ حِجَابٍ ذَ َلِکُمْ أَطْهَرُ لِقُلُوبِکُمْ وَ قُلُوبِهِنَّ...;
و هنگامیکه چیزی ]از وسایل زندگی را به عنوان عاریت[ از آنان ]=همسران پیامبر[ میخواهید، از پشت پرده بخواهید. این کار، برای پاکی دلهای شما و آنها بهتر است."
2. در امان ماندن از اذیت افراد سبکسر: خداوند در آیة 59 سوره احزاب میفرماید:
"یَـََّأَیُّهَا النَّبِیُّ قُل لاِ ّ ازْوَ َجِکَ وَ بَنَاتِکَ وَ نِسَآءِ الْمُؤْمِنِینَ یُدْنِینَ عَلَیْهِنَّ مِن جَلَـَبِیبِهِنَّ ذَ َلِکَ أَدْنَیََّ أَن یُعْرَفْنَ فَلاَ یُؤْذَیْنَ وَ کَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَّحِیمًا;
یعنی: ای پیامبر! به همسران و دخترانت و زنان مؤمنان بگو: روسریهای بلند خود را بر خویش فرو افکنند ]طوری که زیر گلو و سینههایشان پیدا نباشد[ این کار برای اینکه شناخته شوند و مورد اذیت ]اهل فسق و فجور[ قرار نگیرند، بهتر است، (و اگر تاکنون خطا و کوتاهی از آنها سر زده توبه کنند) خداوند همواره آمرزنده و رحیم است."
3. به طمع نیفتادن افراد سبکسر و بیماردل: در آیه 32 سوره احزاب خطاب به زنان پیامبر ـ که در واقع خطاب به همه زنهاست ـ آمده است: "...به شکل هوسانگیز سخن نگویید که بیماردلان در شما طمع کنند، و سخن شایسته بگویید" و در آیه 30 و 31 سوره نور خطاب به پیامبراکرممیفرماید:
"قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ یَغُضُّواْ مِنْ أَبْصَـَرِهِمْ وَ یَحْفَظُواْ فُرُوجَهُمْ ذَ َلِکَ أَزْکَیَ لَهُم...;
به مؤمنان بگو چشمهای خود را ]از نگاه به نامحرمان[ فرو گیرند، عفت خود را حفظ کنند. این، برای آنان پاکیزهتر است... ."
علاوه بر آنچه بیان شد، استواری اجتماع و استحکام پیوند خانوادگی، جلوگیری از چشم چرانیها، حفظ ارزشها، احترامِ زن ـ که هر اندازه متینتر و باوقارتر و عفیفتر حرکت کند و خود را در معرض نمایش مرد نامحرم نگذارد به احترامش افزوده میشود ـ از دیگر علتها و فلسفههای حجاب است که از آیات و روایات استفاده میشود.(جهت آگاهی بیشتر ر.ک: مسأله حجاب، مرتضی مطهری، انتشارات صدرا / فلسفة حجاب، علی محمدی، انتشارات ارم.)
نکته پایانی این که، حجاب زنِ، مربوط به خود زن یا شوهر نیست تا در صورت رضایت آنان مانعی برای بیحجابی نباشد; بلکه حجاب حق الهی است. چون حرمت و حیثیت زن در قرآن به عنوان حق اللّه مطرح است، و خدای سبحان زن را با سرمایة عاطفه آفرید که معلم رقّت باشد، و پیام عاطفه بیاورد; اگر جامعهای این درس رقت و عاطفه را ترک نمود، و به دنبال غریزه و شهوت رفت، به همان فسادی مبتلا میشود که در غرب ظهور کرده است، که زن به عنوان یک کالای تبلیغاتی یا آلت شهوترانی مردان و یا... مطرح است.(ر.ک: زن در آیینة جلال و جمال، ص 424 ـ 426، مرکز نشر فرهنگی رجأ.)
All Rights Reserved
2008 ©
Efsha-Bahaism.Blogfa.Com
Best Resolution : 1024 X 768